غرب و سفسطه توسعه سیاسی

غرب و سفسطه توسعه سیاسی
گورباچف فکر می کرد با یک جهش از رودخانه ولگا عبور می کند. وقتی غرق شد، تصمیم گرفت روی آب راه برود!
بزرگ ترین اشتباه میخائیل گورباچف، آخرین رهبر شوروی سابق، این نبود که اصلاحات را شروع کرد. اشتباه او این بود که خیلی دیرتر از سایر رهبران جهان، به ماهیت توخالی «توسعه سیاسی» غرب پی برد. و از همه بدتر، او و مشاورانش خواستند چیزی را نبش قبر کنند که سال ها بود در ادبیات سیاسی غرب دفن شده بود. گورباچف فکر می کرد با یک جهش می تواند از رودخانه ولگا عبور کند و وقتی موفق نشد، تصمیم گرفت روی آب راه برود. اما ماجرا فقط به گورباچف ختم نمی شود. امروز، هنوز هم بسیاری از روشنفکران، دولتمردان و سیاست گذاران کشورهای اسلامی، همان شاخص های فرسوده و زنگ زده «توسعه سیاسی» غرب را به عنوان الگو پیشنهاد می کنند؛ غافل از اینکه این الگوها نه تنها در جهان سوم شکست خورده اند، بلکه در خود غرب نیز به بحران عمیقی دچار شده اند.
باید پرسید که مفهوم «توسعه سیاسی» به مثابه چارچوب تحلیل ماهیت پیچیده تحول سیاسی و انسانی، آیا هنوز کارآمد است؟ پاسخ «توسعه شناسی» همه چیز است و همه چیز «توسعه شناسی» شده. از تحول انسانی تا ناسیونالیسم، از تغییر سازمانی تا شیوه های مدیریت، همه زیر چتر این اصطلاح جا گرفته اند. اما این همه شمولی، نشانه غنای نظریه نیست؛ نشانه بحران و سردرگمی است.
اما سفسطه توسعه سیاسی غرب از کجا آغاز شد؟
در سال ۱۷۷۶، آدام اسمیت اسکاتلندی، «ثروت ملل» را منتشر کرد؛ اولین تلاش جدی برای تحلیل توسعه اقتصادی. همزمان، ژان ژاک روسو در فرانسه از آزادی افراد سخن می گفت. فیزیک نیوتنی و عصر روشنگری، فضای فکری اروپا را کاملا دگرگون کردند. دیوید ریکاردو هم با نظریه «مزیت نسبی» خود، آتش توسعه مبتنی بر تجارت آزاد را شعله ورتر کرد. از حدود ۱۷۵۰ تا ۱۹۱۷، الگوی کلاسیک توسعه در اروپا و آمریکای شمالی شکل گرفت. شاخص های این الگو چه بود؟
این شاخص ها را این گونه می توان برمی شمارد: ناسیونالیسم و امپریالیسم (ناسیونالیسمی که به سرعت به سلطه گری جهانی بدل شد)، انقلاب صنعتی و فنی، رشد اقتصادی و ماتریالیسم، دمکراسی و حقوق فردی (آن هم از نوع غربی آن)، و در نهایت، سازمان های بوروکراتیک و خردگرای گسترده. این الگو، در کمتر از دو قرن، چهره جهان را تغییر داد. اما آیا این تغییر به نفع همه بود؟ قطعا نه. مارکس و لنین از جمله منتقدان جدی این الگو بودند. آنها تضادهای درونی سرمایه داری را نشان دادند و اثبات کردند که این نوع توسعه سیاسی، نه عادلانه است و نه پایدار. اما پس از جنگ جهانی دوم، غرب به ویژه آمریکا، با قدرتی مضاعف به ترویج نسخه خود از توسعه سیاسی پرداخت.
شاخص های مورد نظر آمریکا چه بود؟ مشارکت مردم در انتخابات به روش متداول غربی، تاسیس احزاب سیاسی (معمولا دوحزبی)، جناح بازی به عنوان نیروهای رقیب، افزایش دلالان سیاسی به عنوان حافظ منافع بنگاه ها و موسسات بزرگ تجاری، خردگرایی و دیوان سالاری گسترده، افزایش کمی روزنامه ها و رسانه ها، سکولاریسم و جدایی دین از سیاست، پرورش نخبگان سیاسی به عنوان بازیگران قدرت طلب، نوگرایی و ملی گرایی به عنوان بنیادهای وحدت و بسیج، و در نهایت، آزادی فردی در مالکیت و تشویق مصرف گرایی.
آیا این شاخص ها را نمی شناسید؟ اینها همان چیزهایی است که امروز تحت عناوین «دمکراسی»، «جامعه مدنی» و «توسعه» به کشورهای اسلامی توصیه می شود.
اما نکته مهم اینجاست: در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، گابریل آلموند، ساموئل هانتینگتون، دیوید اپرت، لئونارد بایندر و ده ها نظریه پرداز دیگر که به «مکتب توسعه سیاسی آمریکا» معروف شدند، به کشورهای «در حال توسعه» سفر کردند و به عنوان مشاور در خدمت زمامداران مورد حمایت واشنگتن بودند. عده قابل توجهی از آنان به دعوت رژیم پهلوی، مدت ها در ایران اقامت داشتند و بسیاری از دانشجویان و دست پروردگان آنها تا شروع انقلاب اسلامی، سعی کردند الگوهای مورد نظر استادان خود را در ایران پیاده کنند.
نتیجه سه دهه مطالعه و تلاش این مکتب چه بود؟ هیچ نظریه تازه ای برای توسعه سیاسی ارائه نشد. نظریه بایندر و همکارانش بسیار کلی و پیچیده بود و توان درک مشکلات جوامع سنتی و غیرغربی را نداشت. دیدگاه های آنها عمدتا بر ایده آلیسم جامعه شناسی آلمانی ماکس وبر و خردگرایی او متکی بود. توسعه به زعم آنان، جهش از سنت گرایی به نوگرایی بود. اما دهه های بعد و تحولات سال های اخیر نشان داد که رشد حقیقی، خطی و در یک جهت نیست.
توسعه سیاسی به سبک غرب، نه تنها نتوانست جوامع را به رفاه و عدالت برساند، بلکه در بسیاری از موارد، استبداد، وابستگی، مصرف گرایی و بحران هویت را به ارمغان آورد. تا زمانی که کشورهای اسلامی، بدون نقد و بررسی، به دنبال تقلید از شاخص های توسعه سیاسی غرب باشند، در دام سفسطه ای گرفتار می آیند که مقصد آن جز سرخوردگی و وابستگی نیست. راه نجات، بازگشت به ارزش های بومی و طراحی الگویی اصیل و مستقل از توسعه است؛ الگویی که در آن، معنویت، عدالت، همبستگی اجتماعی و مردم سالاری حقیقی (نه تشریفاتی)، جایگاه اصلی را داشته باشند. همان چیزی که ابن خلدون شش قرن پیش، «عصبیه» و «عمران» نامید.