«چه کسانی از غربت غرب رهایی می یابند؟»؛ تاملی بر داستان غربت غربیه سهروردی

«چه کسانی از غربت غرب رهایی می یابند؟»؛ تاملی بر داستان غربت غربیه سهروردی
در دل فلسفه اشراقی سهروردی، داستانی تمثیلی و شگرف نهفته است به نام «قصه غربت غربیه». این داستان، فراتر از یک روایت ساده، نقشه ای است برای سلوک روحانی انسان در این جهان؛ جهانی که سهروردی آن را «غرب» می نامد، نه به معنای جغرافیایی، بلکه به عنوان نماد غربت و دوری از اصل و دیار حقیقی خویش. اما پرسش اینجاست: چه کسانی از این غربت رهایی می یابند؟ چه کسانی می توانند از چاه تاریک این جهان مادی، به افق های روشن نور و حقیقت دست یابند؟ سهروردی در این قصه، پاسخی عمیق و تاثیرگذار به این پرسش می دهد که همچون نوری بر راه جویندگان حقیقت می تابد.
سهروردی داستان خود را از جایی آغاز می کند که ابن سینا، داستان «حی بن یقطان» خود را به پایان رسانده است. او با این کار، به نوعی اعلام می کند که فلسفه مشائی، هرچند ارزشمند است، ناقص است و نمی تواند پاسخگوی نیازهای عمیق روحانی انسان باشد. در داستان «غربت غربیه»، دو برادر به نام های «عاصم» (به معنای نگهدارنده) و «پیر» (راهنما)، برای صید گروهی از مرغان ساحلی، از دیار ماوراءالنهر به سوی بلاد مغرب رهسپار می شوند. این سفر، نماد سفر روح انسان از عالم بالا و معنوی به این جهان پایین و مادی است. غربت، یعنی دوری از اصل خویش و این دو برادر، در این سفر، گرفتار ظلم و ستم اهل قیروان شده و در قعر چاهی عمیق زندانی می شوند. این چاه، همان جهان مادی و دام های نفسانی است که انسان ها را از نیل به حقیقت بازمی دارد.
اما رهایی از این غربت و زندان، چگونه ممکن می شود؟ سهروردی در این داستان، نشانه ها و راه هایی را برای رهایی ترسیم می کند که درک آنها، نیازمند تامل و شهود است. نخستین و مهم ترین شرط رهایی، همراهی با «پیر» یا همان «راهنمای نورانی» است. پیر، نماد عقل فعال یا همان روح القدس است که انسان را در مسیر پرپیچ و خم سلوک، راهنمایی می کند. بدون این راهنما، انسان در تاریکی چاه (جهان مادی) سرگردان می ماند و هرگز نمی تواند به دیار اصلی خود بازگردد. این پیر، همان مقامی است که در عرفان اسلامی، از آن به «مرشد» یا «شیخ» تعبیر می شود؛ کسی که از خمیره ازلی برخوردار است و می تواند سالک را به نور حقیقت رهنمون شود.
دومین شرط رهایی، شناخت «غربت» است. کسانی که از غربت خود آگاه نیستند و زندگی در این جهان مادی را عین حقیقت می پندارند، هرگز در صدد رهایی برنمی آیند. سهروردی در این داستان، به ما می آموزد که این جهان، دیار اصلی ما نیست و ما، همچون مسافری در آن به سر می بریم. عاصم و پیر در این سفر، با ظالمانی مواجه می شوند که آنان را به بند می کشند و این بند، نماد تعلقات دنیوی و قید و بندهای مادی است که مانع از پرواز روح می شود. بنابراین، نخستین قدم برای رهایی، درک این حقیقت است که ما در این جهان، غریب و اسیر هستیم و باید به فکر بازگشت به اصل خویش باشیم.
سومین شرط رهایی، شهود و اشراق است. سهروردی در این داستان، از «طامه کبری» یا همان اعظم حقایق سخن می گوید که در نامه های خداوندی مخزون است و تنها از طریق رمزهای حکیمان و مقامات پیران تصوف و صاحبان مکاشفه قابل درک است. او در نقد داستان «حی بن یقطان» ابن سینا می گوید که آن داستان، هرچند شامل سخنان روحانی و اشارات عمیق است، اما از اشاره به این طامه کبری، خالی است. از این رو، سهروردی خود دست به تالیف این داستان می زند تا راهی برای رهایی از غربت، از طریق شهود و اشراق، به جویندگان حقیقت نشان دهد.
اما پرسش اساسی این است که چه کسانی واقعا از این غربت رهایی می یابند؟ سهروردی در طبقه بندی خود از حکما، کسانی را که در حکمت ذوقی و شهود به درجات عالی رسیده اند، اما از حکمت بحثی بی بهره اند (طبقه اول) و کسانی را که در هر دو به کمال رسیده اند (طبقه سوم)، شایسته ی این رهایی می داند. به عبارت دیگر، رهایی از غربت، تنها از آن کسانی است که چشم دلشان به روی نور حقیقت گشوده شده است و با برهان عقلی و شهود روحانی، راه خود را به سوی حقیقت می یابند. اینان، همان حکیمانی هستند که از خمیره ازلی بهره مند بوده و در هر عصری، به عنوان خلیفه خداوندی بر روی زمین، راهنمای دیگران به سوی رهایی از غربت هستند.
نکته ی دیگری که در این داستان قابل تامل است، آگاهی سهروردی از ناقص بودن داستان های تمثیلی پیشین است. او در مقدمه «قصه غربت غربیه»، به صراحت از نارضایتی خود از داستان هایی چون «حی بن یقطان» و «سلمان و ابسال» سخن می گوید و معتقد است که این داستان ها، به راز اعظم و طامه کبری، به درستی اشاره نکرده اند. این نگاه نقادانه، نشان دهنده ی آن است که سهروردی به دنبال ارائه ی یک نظام فکری کامل تر برای رهایی از غربت بوده است؛ نظامی که در آن، نه فقط عقل، بلکه شهود، نقش اصلی را ایفا می کند و انسان را به اتصال با عالم ملکوت و نور ازلی می رساند.
در پایان، باید گفت که رهایی از غربت غرب، یک سفر درونی و باطنی است که با شناخت خود آغاز می شود و با اتصال به نور ختم می گردد. سهروردی در این داستان، به ما نشان می دهد که زندگی این جهانی، اگرچه پر از رنج و غربت است، اما این غربت، خود فرصتی است برای بازگشت و تعالی. آنانی که از این غربت رهایی می یابند، کسانی هستند که قدم در راه شهود و اشراق نهاده اند، با پیران و راهنمایان نورانی همراه شده اند و از چاه تاریک تعلقات مادی، به افق روشن حقیقت و دیار اصلی خویش بازگشته اند. سهروردی با این داستان، به ما می آموزد که اگرچه در این جهان غریبیم، اما این غربت، پایانی ندارد و همیشه راهی برای بازگشت به اصل وجودی خویش، از طریق معرفت و اشراق، وجود دارد و این، بزرگترین پیام حکمت اشراقی به انسان امروز است که در میان هیاهوی مادیات، هنوز به دنبال معنای حقیقی زندگی می گردد.