سیری بر تاریخ هنر

14 تیر 1405 - خواندن 14 دقیقه - 24 بازدید

در یونان باستان، اسطوره در قالب بحث های دینی که برآمده از عاطفه و احساس آدمی بود، جایش را به ادراک یا بحث های عقلانی داد. یعنی با ظهور فلسفه، عقل فلسفی (نوس Nous) که در پی کشف حقیقت از طریق مطالعه و مشاهده (تجربه) بود، به عوض عقل اساطیری (موتوس Muthos) که تلاش داشت جهان را با الهام، جذبه و شهود به بررسی بگیرد، جایگزین گردید. سنت دیرنه بشری که بر اساس وهم و رویا بود، شکسته شد؛ و جای آن را ابتدا فلسفه و سپس مشتقات آن پر کرد. از آن پس دانش بشر را به سه حوزه کلی تقسیم نمودند. «فلسفه»، «هنر» و «علم». به تعبیر دگر، مفهوم «شناخت» انسان از آغاز عصر حاضر به بعد، در محور این سه مفهوم بازتاب یافت. کار فلسفه، کشف حقیقت با مبنای «ادراکی» و بر اساس جدل [و مناقشه] یا به تعبیر «فلسفیدن» پنداشته شد. هنر نیز با »شناخت عاطفی و احساسی» از جهان، تصویر متفاوت نسبت به فلسفه ارایه کرد. علم نیز برای کشف و شناخت واقعیت های طبیعی، به واسطه آزمون و تجربه اقدام به بررسی پدیده های عینی نمود. به این ترتیب شناخت انسان از طبیعت، به دو طریق تحقق یافت: «شناخت ادراکی» و «شناخت عاطفی». علم و فلسفه با شناخت ادراکی سر و کار پیدا کردند؛ و هنر با شناخت عاطفی. فیلسوفان و جامعه شناسان شناخت عاطفی را بر شناخت ادراکی مقدم دانستند. چنانکه بشر از اسطوره به فلسفه گذار نمود، شناخت نیز از عاطفی به ادراکی محور بحث قرار گرفت.

از دل فلسفه به عنوان «مادر درخت» علوم، مفاهیم هنر و علم پدیدار شد. اگرچه هنر مقدم بر فلسفه بود و قبل از آن وجود داشت، لیکن بازشناختن آن و رونمایی از هنر را فیلسوفان به ثمر رسانیدند، نه هنرمندان. هنر منشاء در خود فلسفه یونان داشت؛ یعنی در فلسفه پیشا سقراط که با طالس شروع می شد. پس از آن فیثاغورث با ایجاد نظریه منظم از هنر (بخصوص موسیقی)، بحث زیبای شناسی و شناخت عاطفی انسان از طبیعت را پیش کشید (اسپریتو و دیگران، (۱۳۸۸)، «زیبایی شناسی و نقد هنر»، ترجمه یعقوب آژند، انتشارت مولی، تهران: ۱۷) فیثاغورث نخستین فیلیسوف یونانی بود که بحث موسیقی بعنوان شاخه هنر را در ارتباط به ریاضیات و چرخش افلاک مطرح کرد. به نظر وی موسیقی یکی از شاخه های علم ریاضی بود که هماهنگی در آن، متناسب با نسبت های ریاضی است (اسلامی، علی موسیقی و افلاطون: ۴۳) این نگرش ریاضیکی موسیقی، موجب شد که بعدها پیروان فیثاغورث در سرزمین های غیر از یونان نیز، موسیقی را با نگاه ریاضی تفسیر و تعبیر کنند. یکی از آن نمونه گروه اخوان الصفا در کشورهای شرقی بود، که بعدا به شرح احوال آن ها خواهیم پرداخت.

نگاه ریاضیکی فیثاغورث نسبت به موسیقی آنقدر مهم بود، که بعدها افلاطون، ارسطو و رهروان فلسفه یونان در جهان غرب و بخصوص شرق، نیز از آن برای اثبات ادعاهای خود کمک گرفتند. فیثاغورث تلاش کرد تا از طریق ریاضی حقیقت و ماهیت موسیقی با نسبت های هارمونیک آن را، برملا کند. وی در فلسفه خود به سه نوع از موسیقی اشاره می کند. یکم موسیقی آوازی و سازی (ترکیب ساز با صدای انسان). دوم موسیقی بی کلام؛ وی این موسیقی را منوط به نفس و بدن انسان می دانست، که قابل شنیدن نیست؛ ولی احساس می شود. سوم موسیقی افلاکی (کیهانی). این موسیقی از گردش افلاک تولید می شود؛ که فقط با نسبت های ریاضی قابل اندازه گیری است (James. J. (1993) »The music of the spheres: Music. Science and the Natural order of the university«. New York: Grove press, p 31). به این ترتیب او نخستین فیلسوف پیشگام در حوزه هنر، در یونان باستان و آغاز عصر حاضر شناخته می شود.

یونانیان بصورت کلی دو نوع هنر را تعریف می کردند؛ یکی هنر «بیانی» و دگر هنر «صناعی» یا تجسمی بود. هنر بیانی شامل شعر، موسیقی و رقص می شد؛ اما هنر صناعی در بر گیرنده معماری، تندیس گری، و نقاشی بود.

مقدمه که پس از فیثاغور توسط افلاطون بعنوان نخستین نظریه منسجم در باب هنر ارایه گردید. افلاطون در کتاب حجیم «جمهور» (باب سوم و دهم) و «قوانین» بحث مفصل را در مورد هنر (بخصوص شعر و موسیقی) پیش می کشد. وی در جریان بحث مدینه فاضله و آرمان شهر خود ناگزیر است که از هنر و هنرمند سخن بگوید. دیدگاه افلاطون در باب هنر، نخستین تلاشی فلسفی است که سعی می کند، هنر را برای جامعه بشناساند و از خوبی و ناخوبی های آن پرده بر دارد. افلاطون اگرچه لفظ دقیق را به کار نبرده است که ما امروزه آن را هنر تعبیر کنیم. اما لفظ «تخنه» یا به تعریف «فن»، تنها مفهوم ماندگار افلاطون از هنر برای ماست. وی در حول این واژه، کلمه «میمسیس» یا «محاکات» را دخیل می کند. محاکات به معنای تقلید [خودخواسته] هنرمند و نسخه برداری از طبعیت است (ورنن هاید ماینر، (۱۳۸۷)، «تاریخ تاریخ هنر» ، ترجمه مسعود قاسمیان، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: ۷۹).

نگرش افلاطون نسبت به هنر انتقادی است. این انتقاد نه از سر تعصب بود؛ بلکه او می خواست کارکرد درست هنر را در جامعه آتن، پیشکش کند. مخالفت افلاطون بیشتر با هنرمند است، تا هنر؛ زیرا بدیهی بود که نقد افلاطون نمی توانست هنر را از جامعه طرد کند. افلاطون پافشاری داشت هنر راه رسیدن به حقیقت نمی تواند باشد. بنابر این هنرمند چند پله از حقیقت دور است. او در مثال معروف «تخت» این ادعا را استادانه پیش می کشد. افلاطون معتقد بود که هنرمند (نقاش) از سه سطح عبور می کند تا اثری بیافریند. نخست عالم صور (ایده یا صورت تخت) است. به نظر او یک تخت کامل و حقیقی در عالم ایده ها وجود دارد. دوم یعنی الگوی که یک نجار از آن در ساختن تخت به کار می برد؛ ولی به چشم دیده نمیشود. افلاطون در اینجا نجار را یک پله از حقیقت دور می داند. یعنی نجار صرف از آن الگو یک تخت می سازد، نه اینکه کلا صورت و آن ایده تخت را بفهمد و درک کند. سوم، نقاش تخت (هنرمند نقاش) است که فقط تصویر آن تخت را می کشد. نقاش نه خود ایده تخت را می دند و نه هم تخت واقعی را ممکن دیده باشد؛ او فقط تصویر از تخت را می کشد. بنابراین هنرمند نقاش si پله از حقیقت دور است؛ چرا که فقط با ظاهر اشیا سر و کار دارد، تا با حقیقت آنها (هنر تقلید از تقلید است).

گفتنی است که که نقد کشنده افلاطون از هنر بیشترین آسیب را به شعر و نقاشی (هنرهای نمایشی) وارد آورده است. در حالی که وی از موسیقی بعنوان ابزار تربیتی، در مدینه فاضله خود استفاده زیادی می کند (رک: به همین کتاب- آغاز موسیقی).

منتقدان افلاطون در باب هنر، کم نیستند. قوی ترین آن ها ارسطو شاگرد افلاطون است. نگاه ارسطو در مورد هنر، نسبت به افلاطون تفاوت زیادی دارد. افلاطون می گفت هنر انسان را از حقیقت دور می کند، اما ارسطو برعکس معتقد بود که هنر (بخصوص شعر) می تواند راه برای رسیدن به حقیقت باشد. ارسطو در تعریف از هنر مانند استادش واژه «محاکات» یا میمسیس که به تعبیر امروزی، تقلید است را به کار می برد، ولی منظورش با افلاطون فرق داشت. هنر تقلید است، اما تقلید بی ارزش نیست. ما از زمان کودکی با تقلید بزرگ می شویم، و از آن یاد می گیریم و لذت می بریم. استدلال های که ارسطو از هنر در کتاب های «فن شعر»، «فن سخنوری» و «سیاست» می زند، این است که هنر می تواند آموزش دهنده باشد، و نفس را پالایش (کاتارسیس) کند. استدلال متناسب با «تخت» افلاطون را ارسطو در بحث نمایشنامه (شعر تراژیک)، پیش می گیرد. وی می گوید یک نمایشنامه صرفا داستانی را تعریف نمی کند، بلکه واقعیت های در باره قدرت، ترس، عشق یا زندگی انسان را نشان می دهد.

از دیگر بحث های مهم ارسطو در باب حمایت از هنر، این بود که وی هنرمند (شاعر) را نسبت به مورخ، نزدیک تر به حقیقت می دانست. ارسطو می گفت مورخ فقط به دنبال این است که در جهان «چه اتفاقی افتاده است»؛ در حالی که هنرمند (شاعر) به دنبال این است تا نشان دهد که در جهان «چه اتفاقی ممکن است بیفتد». همچنان نظریه پالایش عاطفی (کاتارسیس) ارسطو نیز از جمله مباحث مطرح در حوزه هنر، در فلسفه اوست (رک به منابع: تاریخ تاریخ هنر مفاهیم فلسفه هنر زیبای شناسی و نقد هنر). وی در کتاب «فن شعر» می گوید که تراژدی باعث پالایش عواطف و احساساتی می شود که هرگاه آن ها بروز نیابند، منجر به مشکلات در بدن انسان می شود. مثلا هرگاه نمایش غم انگیزی را مشاهد می کنیم، ترس را تجربه می کنیم، دلسوزی و شفقت را حس می کنیم؛ که با این حال نوع آرامش و تصفیه عاطفی را به دست می آوریم. بنابراین هنر تنها سرگرمی نیست، بلکه اثر تربیتی و روانی هم دارد.

پس از فیثاغور، افلاطون و ارسطو تا به عصر رنسانس، فلاسفه دگری هم جسته و گریخته بر بحث هنر پرداخته اند؛ که نظریات چندان قابل تامل در باب هنر را بازتاب نداده اند. در این جا تنها با نگاه بر تاملات فلوطین (۲۰۳-۲۷۰) بعنوان آخرین زیبای شناس دوران باستان، توجه خود را معطوف می داریم. فلوطین یکی از میراث داران بزرگ فلسفه افلاطون از دوران یونان است، که اهمیت و نقش به سزای در انتقال فلسفه افلاطون به جهان مسیحی، با صبغه روحانی و اللهی دارد. گذشته از مباحث فلسفه عمومی فلوطین، نظریات او در باب هنر و بخصوص هنرهای بصری از جذابیت مهم برخوردار است. این گفته از او یادگار است که: «چیزی در درون شی است، که باید در آن تامل کرد.» فلوطین هنر را معنی کننده ماده تلقی می کرد. یعنی هنر است که به اجسام زیبایی می بخشد و آن ها را در چشم مخاطب جذاب جلوه می دهد (تاریخ تاریخ هنر: ۹۷ – ۹۸).

در باب خاستگاه هنر، چیستی و چگونگی آن دیدگاه صاحب نظران حوزه هنر و فلسفه معاصر متفاوت است. این تفاوت دیدگاه در دو مورد خلاصه می شود که عبارت از «بینش تکامل گرا» و «تاریخ گرا» است. نظریه تکامل گرا، هنر را در زندگی انسان و تکامل اجتماعی آن به بررسی می گیرد؛ حال آنکه دیدگاه تاریخ گرا، بستر تاریخی و زمانی را در تعریف هنر مهم می شمارد. اما بطور کلی دو نظریه برای منشاء هنر قابل غور و بررسی است (محمد رضا مریدی، معصومه تقی زادگان، (۱۳۸۸)، «کار هنر»، انتشارات به نشر، تهران: ۱۲- ۱۳):

نگرش اول، هنر را جزء لاینفک زندگی بشری توصیف می کند (نظریه دالامبر). یعنی هنر با زندگی انسان آلوده است؛ طوری که انسان هرکجا به دنبال فعالیت جمعی و اشتراکی بوده باشد، هنر نیز همان جا حضور داشته است. نخستین هنر ها در این نگرش موسیقی، رقص، پیکرتراشی، شعر و ... بوده است. نگرش دوم، هنر را برآمده از دین و جادو می داند (نظریه فریزر). هنر مورد تعمق در این نظریه، رقص است. مدعیان این دیدگاه بدین باور اند که هنرها (بخصوص رقص) خاستگاه دینی دارند. چیزی که تولستوی، رمان نویس روسی در کتاب «هنر چیست؟» نیز به آن اشاره می کند.

نگاه های دیگری هم در مورد منشاء هنر، به چشم می خورد؛ که در آن هنر: ۱- «ناشی از غریزه بازی است» (نظریه شیل لر و اسپنسر). ۲- «هنرها برای تزیین و جلب نظر دیگران پدید می آیند» (نظریه مارشال). ۳- «هنرها از شور خودنمایی زاده می شوند» (نظریه بالدوین). ۴- «هنرها از شور بازی و شور خودنمایی می زایند» (نظریه لانگ فلد). ۵- «هنرها تلطیف غریزه حیوانی سازندگی هستند» (نظریه الکساندر). ۶- «هنرها از عقده های جنسی سرچشمه می گیرند» (نظریه فروید). ۷- «هنرها از تلطیف محرکات فطری مختلف تحقق میابند» (نظریه مک دوگال). ۸- «هنرها در آغاز برای رفع حوایج زندگی عملی، لزوم یافتند» (نظریه هیرن- ح. آریان پور، (۱۳۲۴)، جامعه شناسی هنر)

خلاصه این دیدگاه ها در باره هنر بر این است، که هنر صرف یا از غریزه جنسی، یا غریزه بازی و یا هم غریزه تزیین بیرون برآمده است. در کل هنر بر این اساس، بحث غریزی است؛ و غریزه در نفس در سه ساحت خرد، شهوت و لذت متبلور می گردد. هنر بر اساس این نگرش ها، دفع نیرو زاید (چه شهوت و یا لذت) را در بدن انجام می دهد که به قول شیلر، دفع نیرو زاید ارگانیسم را سبکبار و آسوده می سازد؛ نکته که ارسطو آن را در مبحث شعر تراژدی با مفهوم کاتارسیس (نفس پالایی) ، بیان می کند. این دیدگاه ها نیز مورد قبول همگان نبوده، و نقدهای برنده بر آن ها وارد است. از جمله بحث غریزه بازی بودن هنر، این سوال را به وجود می آورد که هرگاه هنر یک غریزه بازی باشد، چرا این بازی اینقدر دلپذیر و متحول یافته است؛ که در هر زمانی اصلا کهنه نمی شود؟ و یا اینکه چرا این بازی آنقدر مهم بوده است، که تاریخ را در بستر خود منتقل می سازد؟.