MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
62 یادداشت منتشر شدهآیا ما کودک را برای زندگی آماده می کنیم یا برای ترسیدن از زندگی؟
وقتی کودک از شکست می ترسد، از زندگی هم می ترسد
کمتر پدر و مادری آرزو دارد فرزندش شکست بخورد. همه می خواهند کودکشان موفق باشد، بهترین فرصت های آموزشی را در اختیار داشته باشد، آینده ای روشن بسازد و از رنج هایی که خود تجربه کرده اند، دور بماند. اما گاهی درست در همین مسیر، ناخواسته اتفاقی رخ می دهد که کمتر درباره آن سخن گفته می شود؛ ما آن قدر کودک را از شکست می ترسانیم که او، نه برای زندگی کردن، بلکه برای اجتناب از خطا و ناکامی تربیت می شود.
این ترس، معمولا ناگهانی شکل نمی گیرد. از همان سال های نخست آغاز می شود؛ زمانی که نمره، معیار ارزشمندی می شود، اشتباه با سرزنش پاسخ می گیرد، مقایسه جای تشویق را می گیرد و موفقیت، شرط دریافت تحسین و محبت تلقی می شود. کودک به تدریج می آموزد که شکست، تنها یک تجربه ناخوشایند نیست؛ بلکه تهدیدی برای ارزش، جایگاه و حتی دوست داشته شدن اوست.
در چنین شرایطی، کودک دیگر برای کشف جهان تلاش نمی کند؛ او می کوشد اشتباه نکند. پرسش نمی پرسد، زیرا ممکن است پاسخ نادرست بدهد. ایده تازه ای مطرح نمی کند، چون شاید مورد تمسخر قرار گیرد. مسئولیتی را نمی پذیرد، زیرا احتمال دارد موفق نشود. او به جای آنکه شجاعت تجربه کردن را بیاموزد، هنر پنهان شدن از شکست را یاد می گیرد.
در حالی که روان شناسی رشد، تصویری کاملا متفاوت از مسیر یادگیری ارائه می دهد. انسان از نخستین روزهای زندگی، با آزمون و خطا رشد می کند. کودک بارها زمین می خورد تا راه رفتن را بیاموزد، بارها واژه ها را اشتباه تلفظ می کند تا سخن گفتن را یاد بگیرد و بارها پاسخ نادرست می دهد تا اندیشیدن را تمرین کند. اگر شکست از این مسیر حذف شود، یادگیری نیز معنای خود را از دست خواهد داد. اشتباه، دشمن رشد نیست؛ بخشی از فرآیند طبیعی آن است.
با این حال، فرهنگ تربیتی بسیاری از جوامع، هنوز شکست را نه یک تجربه آموزشی، بلکه نشانه ضعف شخصیت می داند. کودکی که در امتحانی نمره مطلوب نمی گیرد، احساس می کند خود او شکست خورده است، نه اینکه تنها در یک آزمون موفق نبوده باشد. این تفاوت ظریف، سرنوشت ساز است. زیرا وقتی شکست با هویت فرد گره بخورد، هر تجربه تازه، به میدان تهدید تبدیل می شود.
پیامدهای این نگرش، تنها به دوران کودکی محدود نمی شود. پژوهش های روان شناختی نشان می دهد کودکانی که در فضایی آکنده از ترس از شکست رشد می کنند، در بزرگسالی بیشتر در معرض اضطراب، کمال گرایی، اهمال کاری، کاهش خلاقیت و اجتناب از تصمیم های مهم قرار می گیرند. بسیاری از آنان استعداد فراوان دارند، اما از بیم اشتباه، هرگز فرصت بروز آن را پیدا نمی کنند. آنان بیش از آنکه نگران شکست باشند، از قضاوت دیگران می ترسند.
از منظر حقوق کودک نیز، این موضوع تنها یک مسئله تربیتی نیست. حق رشد، به معنای فراهم کردن شرایطی است که کودک بتواند توانایی های خود را آزادانه پرورش دهد، تجربه کند، بیازماید، شکست بخورد و دوباره برخیزد. کودکی که در فضایی آکنده از ترس زندگی می کند، بخشی از این حق را از دست می دهد. زیرا رشد واقعی، تنها در محیطی امکان پذیر است که امنیت روانی، جایگزین ترس از قضاوت شده باشد.
نکته مهم آن است که تشویق کودک به پذیرش شکست، به معنای بی اهمیت دانستن تلاش یا موفقیت نیست. هیچ نظام تربیتی سالمی شکست را هدف نمی داند. مسئله این است که کودک بیاموزد ارزش او، وابسته به نتیجه یک آزمون، یک مسابقه یا یک اشتباه نیست. او باید بداند که می تواند ناکام شود، از تجربه خود بیاموزد و همچنان شایسته احترام، محبت و اعتماد باشد.
در این میان، نقش والدین و مربیان تعیین کننده است. کودکان بیش از آنکه به توصیه های ما گوش دهند، رفتار ما را مشاهده می کنند. اگر والدین از اشتباه کردن خود شرمنده باشند، اگر هر ناکامی را فاجعه بدانند یا دائما دیگران را به خاطر خطا سرزنش کنند، کودک نیز همین نگرش را خواهد آموخت. اما اگر ببیند که بزرگسالان از اشتباه های خود درس می گیرند، مسئولیت می پذیرند و دوباره تلاش می کنند، شکست را نه پایان راه، بلکه بخشی از مسیر زندگی خواهد شناخت.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به انسان هایی نیاز دارد که توان سازگاری، خلاقیت، یادگیری مستمر و تاب آوری داشته باشند. هیچ یک از این ویژگی ها در محیطی که شکست ممنوع است، شکل نمی گیرد. نوآوری، کارآفرینی، پژوهش و حتی روابط انسانی، همگی نیازمند جسارت تجربه کردن اند و تجربه، همواره با احتمال خطا همراه است.
شاید زمان آن رسیده باشد که یکی از بنیادی ترین پرسش های تربیتی را از خود بپرسیم: آیا هدف ما تربیت کودکانی است که هرگز اشتباه نکنند، یا انسان هایی که پس از هر اشتباه، بتوانند دوباره برخیزند؟ تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان تربیت برای موفقیت ظاهری و تربیت برای زندگی واقعی است.
زندگی، مسابقه ای نیست که تنها برندگان در آن حق ادامه دادن داشته باشند. زندگی، مجموعه ای از تجربه ها، موفقیت ها، شکست ها، آموختن ها و دوباره آغاز کردن هاست. کودکی که این حقیقت را از سال های نخست زندگی بیاموزد، نه تنها از شکست نخواهد ترسید، بلکه آن را پلی برای رشد خواهد دید.
شاید بزرگ ترین هدیه ای که می توان به یک کودک داد، تضمین موفقیت او نباشد؛ بلکه این اطمینان باشد که اگر روزی شکست خورد، هنوز می تواند با امید، اعتماد و عزت نفس، دوباره راه خود را آغاز کند. زیرا آینده را کسانی نمی سازند که هرگز زمین نخورده اند؛ آینده را کسانی می سازند که پس از هر زمین خوردن، شجاعت برخاستن را از دست نداده اند.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال