MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
77 یادداشت منتشر شدهآیا والدین حق دارند رویاهای خود را بر دوش کودکان بگذارند؟
کودکی یا زندگی ناتمام والدین؟
شاید هیچ پدر و مادری از سر بدخواهی برای فرزند خود تصمیم نگیرد. بیشتر والدین، هر آنچه انجام می دهند، با نیت ساختن آینده ای بهتر برای کودک است. آنان می خواهند فرزندشان به جایگاهی برسد که خود هرگز به آن نرسیده اند، موفقیت هایی را تجربه کند که برای آنان دست نیافتنی بوده و آرزوهایی را محقق سازد که سال ها در دلشان باقی مانده است. اما درست در همین نقطه، پرسشی عمیق و سرنوشت ساز شکل می گیرد: آیا فرزند، ادامه رویاهای ناتمام والدین است یا انسانی مستقل با حق انتخاب مسیر زندگی خود؟
این پرسش، تنها یک موضوع تربیتی نیست؛ بلکه به یکی از بنیادی ترین ابعاد حقوق کودک، یعنی حق رشد آزادانه شخصیت و استعدادهای فردی مربوط می شود. کودکان، دارایی والدین نیستند؛ آنان انسان هایی مستقل اند که حق دارند هویت، علایق، توانایی ها و آرزوهای خود را کشف کنند. وظیفه خانواده، ساختن یک نسخه از پیش طراحی شده از کودک نیست؛ بلکه فراهم کردن شرایطی است که او بتواند بهترین نسخه از خویشتن خویش باشد.
با این حال، در بسیاری از خانواده ها، مرز میان «راهنمایی» و «تحمیل» به آرامی از میان می رود. کودکی که به موسیقی علاقه دارد، به کلاس هایی فرستاده می شود که هرگز دوست نداشته است. نوجوانی که استعداد هنری دارد، ناچار می شود رشته ای را انتخاب کند که تنها آرزوی پدر یا مادر بوده است. گاهی حتی انتخاب دوستان، رشته تحصیلی، شغل آینده و سبک زندگی نیز نه بر پایه خواست و توانایی کودک، بلکه بر اساس انتظارات خانواده شکل می گیرد.
مشکل از آنجا آغاز می شود که موفقیت کودک، به ابزاری برای جبران ناکامی های بزرگسالان تبدیل می شود. در چنین شرایطی، کودک دیگر برای خودش زندگی نمی کند؛ او مامور تحقق رویاهایی می شود که هرگز متعلق به او نبوده اند. هر موفقیتش، تایید آرزوهای والدین است و هر انتخاب متفاوتش، نوعی سرپیچی یا ناسپاسی تلقی می شود.
روان شناسی رشد نشان می دهد که یکی از مهم ترین نیازهای انسان، شکل گیری هویت مستقل است. کودک باید فرصت داشته باشد استعدادهای خود را کشف کند، علایقش را بیازماید، اشتباه کند، تجربه بیندوزد و به تدریج مسیر زندگی خویش را بشناسد. اگر این فرآیند با خواسته های از پیش تعیین شده دیگران جایگزین شود، رشد شخصیت با اختلال روبه رو خواهد شد. چنین کودکانی، حتی اگر به موفقیت های چشمگیر دست یابند، ممکن است در درون خود احساس پوچی، نارضایتی یا گم گشتگی کنند؛ زیرا زندگی ای را تجربه می کنند که انتخاب خودشان نبوده است.
یکی از نشانه های این وضعیت، وابسته شدن عزت نفس کودک به رضایت والدین است. او به تدریج می آموزد که ارزشمند بودن، نه به خود واقعی او، بلکه به میزان تحقق انتظارات دیگران وابسته است. در نتیجه، جرئت «نه» گفتن را از دست می دهد، از انتخاب های مستقل می ترسد و همواره نگران از دست دادن تایید خانواده است. این وابستگی، گاه تا بزرگسالی ادامه می یابد و توان تصمیم گیری مستقل را تضعیف می کند.
از منظر حقوق کودک، این مسئله اهمیت ویژه ای دارد. حق رشد، تنها به آموزش، سلامت یا تغذیه محدود نمی شود. هر کودک حق دارد شخصیت، استعدادها و توانایی های منحصر به فرد خود را پرورش دهد. همچنین، با افزایش سن و بلوغ فکری، حق دارد در تصمیم هایی که به زندگی آینده اش مربوط می شود، متناسب با سن و میزان رشد خود، اظهار نظر کند و صدایش شنیده شود. این حق، به معنای کنار گذاشتن نقش والدین نیست؛ بلکه به معنای آن است که هدایت، نباید جایگزین اختیار شود و حمایت، نباید به سلطه تبدیل گردد.
البته هیچ جامعه ای نمی تواند نقش تجربه و راهنمایی والدین را نادیده بگیرد. کودکان، به دلیل نداشتن تجربه کافی، به مشورت، حمایت و هدایت بزرگسالان نیاز دارند. اما تفاوتی بنیادین میان هدایت و تحمیل وجود دارد. هدایت، افق های تازه را به کودک نشان می دهد و به او قدرت انتخاب می بخشد؛ تحمیل، انتخاب را از او می گیرد و تنها یک مسیر را مجاز می شمارد.
جهان امروز نیز بیش از گذشته به انسان هایی نیاز دارد که از روی علاقه، انگیزه و استعداد فعالیت کنند، نه صرفا از روی اجبار. بسیاری از موفق ترین دانشمندان، هنرمندان، کارآفرینان و اندیشمندان، کسانی بوده اند که فرصت یافته اند مسیر متناسب با توانایی های واقعی خود را انتخاب کنند. جامعه ای که همه کودکان را در قالب رویاهای تکراری و از پیش تعیین شده قرار دهد، بخش بزرگی از سرمایه انسانی خود را از دست خواهد داد.
در این میان، خانواده می تواند با چند تغییر ساده اما عمیق، مسیر متفاوتی را انتخاب کند. به جای آنکه از کودک بپرسد «چرا مثل من نیستی؟»، از او بپرسد «چه چیزی تو را خوشحال می کند؟» به جای آنکه تنها موفقیت را ببیند، استعداد را نیز ببیند. به جای آنکه آینده را برای کودک طراحی کند، او را برای ساختن آینده خودش توانمند سازد. چنین رویکردی، نه تنها به رشد شخصیت کودک کمک می کند، بلکه رابطه ای عمیق تر و سالم تر میان نسل ها ایجاد خواهد کرد.
شاید لازم باشد والدین گاهی با خود صادقانه گفت وگو کنند. آیا آنچه برای فرزندمان می خواهیم، واقعا خواسته اوست یا ادامه آرزوهای ناتمام ما؟ آیا اگر او مسیری متفاوت اما شرافتمندانه، مفید و متناسب با استعدادهایش انتخاب کند، همچنان از او حمایت خواهیم کرد؟ پاسخ به این پرسش ها، کیفیت تربیت نسل آینده را تعیین خواهد کرد.
در نهایت، باید پذیرفت که کودکان، فرصت دوباره زندگی والدین نیستند. آنان انسان هایی یگانه اند که حق دارند رویاهای خود را داشته باشند، نه آنکه بار رویاهای دیگران را بر دوش بکشند. رسالت واقعی پدر و مادر، این نیست که آینده فرزند را مطابق میل خود بسازند؛ بلکه آن است که او را چنان توانمند، آزاداندیش و بااعتمادبه نفس پرورش دهند که بتواند آینده ای را بسازد که با شخصیت، استعداد و آرزوهای خودش هماهنگ است.
شاید بزرگ ترین نشانه عشق والدین، آن نباشد که فرزندشان دقیقا همان کسی شود که آنان آرزو داشته اند؛ بلکه آن باشد که با آرامش بپذیرند فرزندشان، حق دارد خودش باشد. زیرا هیچ موفقیتی ارزش آن را ندارد که کودک، در مسیر رسیدن به آن، هویت واقعی خود را از دست بدهد.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال