MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
77 یادداشت منتشر شدهوقتی خانه امن نیست؛ خشونت های خاموش علیه سلامت روان کودکان
زخمی که دیده نمی شود؛ وقتی خانه، امنیت را از کودک می گیرد
وقتی سخن از خشونت علیه کودکان به میان می آید، ذهن بسیاری از ما به تصاویر آشکار آزار جسمی، تنبیه بدنی یا سوءرفتارهای شدید معطوف می شود. گویی تا زمانی که زخمی بر بدن کودک دیده نشود، نمی توان از خشونت سخن گفت. اما واقعیت این است که عمیق ترین زخم های دوران کودکی، همیشه بر پوست نقش نمی بندند؛ بسیاری از آنها در روان کودک شکل می گیرند، سال ها پنهان می مانند و گاه تا پایان عمر همراه او باقی می مانند.
خانه، نخستین جهان کودک است. پیش از آنکه مدرسه، جامعه یا رسانه ها شخصیت او را شکل دهند، این فضای خانواده است که به او می آموزد جهان جای امنی هست یا نه، انسان ها قابل اعتمادند یا نه، احساسات ارزش بیان شدن دارند یا نه و آیا او، صرفا به دلیل آنکه وجود دارد، دوست داشتنی و محترم است یا خیر. اگر این نخستین جهان، ناامن باشد، بسیاری از پایه های سلامت روان کودک نیز متزلزل خواهد شد.
خشونت، همیشه فریاد زدن یا کتک زدن نیست. گاهی در سکوت اتفاق می افتد؛ در بی اعتنایی مداوم، در تحقیرهای روزمره، در مقایسه های بی پایان، در قهرهای طولانی، در تمسخر احساسات کودک، در تهدیدهای دائمی، در بی ثباتی عاطفی، در نادیده گرفتن ترس ها و نگرانی های او و در خانه ای که کودک هرگز نمی داند امروز با لبخند روبه رو خواهد شد یا با خشم.
این رفتارها شاید در نگاه نخست ساده یا عادی به نظر برسند، اما روان شناسی رشد نشان می دهد که تکرار آنها می تواند آثار عمیقی بر مغز و شخصیت کودک بر جای بگذارد. کودکانی که به طور مستمر در محیطی پرتنش زندگی می کنند، اغلب در وضعیت آماده باش روانی قرار دارند. ذهن آنان به جای آنکه صرف یادگیری، بازی، خلاقیت و کشف جهان شود، دائما در تلاش است خطرهای احتمالی را پیش بینی کند. در چنین شرایطی، اضطراب، بی اعتمادی، کاهش تمرکز، اختلال در تنظیم هیجان و دشواری در برقراری روابط سالم، به پیامدهای طبیعی این سبک زندگی تبدیل می شوند.
یکی از خطرناک ترین انواع خشونت، خشونت کلامی است؛ خشونتی که معمولا جدی گرفته نمی شود. جمله هایی مانند «هیچ وقت آدم نمی شوی»، «از تو ناامید شده ام»، «کاش مثل خواهرت بودی»، «تو باعث بدبختی ما شدی» یا «ساکت باش، چیزی نمی فهمی»، شاید تنها چند ثانیه بر زبان جاری شوند، اما ممکن است سال ها در ذهن کودک باقی بمانند و به بخشی از تصویر او از خودش تبدیل شوند. بسیاری از بزرگسالانی که امروز با احساس بی ارزشی، اضطراب یا ترس از شکست زندگی می کنند، هنوز صدای همین جمله ها را در ذهن خود می شنوند.
خشونت خاموش، شکل دیگری نیز دارد؛ بی توجهی عاطفی. کودکی که کسی به حرف هایش گوش نمی دهد، احساساتش جدی گرفته نمی شود، موفقیت هایش دیده نمی شود و در لحظه های ترس و اندوه، پناهگاهی برای آرام گرفتن ندارد، اگرچه ممکن است از همه امکانات مادی برخوردار باشد، اما از یکی از اساسی ترین نیازهای رشد محروم مانده است. گاهی نبود محبت، به همان اندازه آسیب زاست که حضور خشونت.
از منظر حقوق کودک، این مسئله اهمیت بنیادین دارد. حقوق کودک، تنها به محافظت در برابر آسیب های جسمی محدود نمی شود. هر کودک حق دارد در محیطی رشد کند که کرامت انسانی، سلامت روان، امنیت عاطفی و احساس آرامش او حفظ شود. اگر خانه به محیطی تبدیل شود که کودک در آن دائما احساس ترس، تحقیر، ناامنی یا بی ارزشی کند، بخشی از حقوق بنیادین او نقض شده است؛ حتی اگر هیچ نشانه ظاهری از خشونت بر بدنش وجود نداشته باشد.
نکته نگران کننده آن است که بسیاری از این رفتارها، نه از سر بی مهری، بلکه از دل فشارهای زندگی امروز شکل می گیرند. مشکلات اقتصادی، فرسودگی روانی، ساعت های طولانی کار، تعارض های زناشویی، اضطراب های مزمن و ناآگاهی از شیوه های صحیح فرزندپروری، سبب می شوند والدینی که خود قربانی فشارهای اجتماعی هستند، ناخواسته این فشار را به فرزندانشان منتقل کنند. از همین رو، حمایت از سلامت روان کودکان، بدون حمایت از سلامت روان والدین، ممکن نیست.
در این میان، مسئولیت تنها بر دوش خانواده نیست. نظام آموزشی، رسانه ها، نهادهای فرهنگی و سیاست گذاران نیز در شکل گیری فرهنگ تربیتی جامعه نقش دارند. آموزش مهارت های ارتباطی، توسعه خدمات مشاوره خانوادگی، حمایت از سلامت روان، کاهش فشارهای اقتصادی بر خانواده ها و افزایش آگاهی عمومی درباره خشونت های روانی، همگی بخشی از مسئولیت یک جامعه در قبال کودکان است.
شاید مهم ترین پرسشی که هر پدر و مادر باید گاه از خود بپرسد، این نباشد که «آیا فرزندم از من حساب می برد؟» بلکه این باشد که «آیا فرزندم در کنار من احساس امنیت می کند؟ آیا اگر غمگین، ترسان یا شکست خورده باشد، نخستین کسی که به ذهنش می رسد من هستم، یا از واکنش من می ترسد؟»
پاسخ به این پرسش، کیفیت واقعی رابطه والد و کودک را آشکار می کند. کودکان بیش از آنکه به والدینی بی نقص نیاز داشته باشند، به بزرگسالانی نیاز دارند که بتوانند هنگام خشم، خود را کنترل کنند؛ هنگام اشتباه، عذرخواهی کنند؛ هنگام شنیدن، قضاوت را کنار بگذارند و هنگام تربیت، کرامت کودک را فراموش نکنند.
در نهایت، خانه باید نخستین پناهگاه کودک باشد، نه نخستین میدان ترس. اگر کودک در امن ترین مکان زندگی خود احساس ناامنی کند، چگونه می تواند به جهان بیرون اعتماد کند؟ اگر در خانه شنیده نشود، چگونه در جامعه سخن خواهد گفت؟ و اگر در خانواده احساس ارزشمندی نکند، چگونه در آینده برای حقوق و کرامت خود خواهد ایستاد؟
شاید بزرگ ترین وظیفه خانواده، فراهم کردن بهترین امکانات یا ساختن آینده ای مرفه برای کودک نباشد؛ بلکه ساختن خانه ای باشد که در آن، هیچ زخمی بر روان کودک ننشیند. زیرا بسیاری از شکست های بزرگسالی، از همان زخم های کوچکی آغاز می شوند که روزی در سکوت خانه شکل گرفتند و هیچ کس آنها را خشونت ننامید.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال