انقلابی در اندیشه ی حکمرانی

10 مرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 28 بازدید

 انقلابی در اندیشه ی حکمرانی


سالها پیش، در آتن باستان، فیلسوفی بزرگ به نام افلاطون، پرسشی بنیادین را در مرکز فلسفه ی سیاسی خود قرار داد: «چه کسی باید حکومت کند؟» او در کتاب مشهور «جمهوری»، با الهام از معلم خود، سقراط، تصویری از «فیلسوف-شاه» ترسیم کرد؛ انسانی کامل که با «عقل ناب» و «فضیلت مطلق» می تواند جامعه ای آرمان شهری بنا کند. این پرسش، برای قرن ها، ذهن اندیشمندان غرب و شرق را به خود مشغول کرد و انبوهی از نظریه ها و ایدئولوژی ها را پدید آورد؛ از «حق الهی پادشاهان» تا «حاکمیت مردم» و «دیکتاتوری پرولتاریا».
اما آیا این پرسش، واقعا سوال درستی است؟ آیا پاسخ به «چه کسی» می تواند راهگشای مشکلات پیچیده ی جهان امروز باشد؟ با نگاهی به تاریخ قرن بیستم، که شاهد ظهور و سقوط انواع نظام های سیاسی بودیم، به نظر می رسد که «این» پرسش، نه تنها به «آرمان شهر» منتهی نشده، بلکه در بسیاری از موارد، به «فاجعه» دامن زده است. چراکه هر گروهی که به قدرت می رسد، اغلب به سرعت، همان «الگوهای سلطه جویانه» را تکرار می کند و در دام «خودکامگی تازه ای» گرفتار می شود.
سال ها پیش، در میان انبوهی از خاطرات تاریخی، با روایتی روبرو شدم که در آن، کاردینال ریشلیو، وزیر کاردان فرانسه، در پاسخ به این سوال که «چه کسی باید کشور را اداره کند؟»، گفت: «مهم این نیست که چه کسی، مهم این است که «چگونه» اداره می کند.» این جمله ی کوتاه، کلید یک «چرخش پارادایمی» در اندیشه ی سیاسی بود؛ چرخشی که پرسش اصلی سیاست را از «بازیگر» به «فرآیند»، از «حاکم» به «حکمرانی»، و از «قدرت مطلق» به «قدرت مسئول» تغییر می دهد.
ریشلیو، که در سخت ترین دوران جنگ های مذهبی اروپا زیسته بود، به درستی دریافته بود که نزاع بر سر «مشروعیت حاکمان» (چه پادشاهان کاتولیک و چه شاهزادگان پروتستان)، اروپا را به ورطه ی نابودی کشانده است. او می دانست که اگر نبرد بر سر «اینکه چه کسی باید حکومت کند» ادامه یابد، جنگ های بی پایان، تمدن را نابود خواهند کرد. بنابراین، او «عقل دولت» را به عنوان راهنمای عمل سیاسی معرفی کرد؛ مفهومی که بر «کارایی»، «ثبات» و «مصلحت عمومی» تاکید داشت، نه بر «حقانیت دودمانی» یا «خلوص ایدئولوژیک».
امروز، در جهانی که با «چنددستگی بی سابقه» روبروست، این چرخش، بیش از هر زمان دیگری ضروری است. ما باید به جای جست وجوی «حاکم کامل»، بر «حکمرانی کارآمد» تمرکز کنیم. به جای پرسش از «چه کسی» (که اغلب به «جنگ بر سر صندلی» تبدیل می شود)، به پرسش از «چگونه» بپردازیم که به «طراحی نهادها»، «موازنه قوا»، و «مدیریت اختلافات» منتهی می شود.
اگر این دو پرسش را در بستر جهان امروز بررسی کنیم، تفاوت آن ها به وضوح نمایان می شود. در خاورمیانه، سال هاست که گروه های مختلف (از سلطنت طلب و نظامی گرفته تا اسلام گرا و دموکرات)، بر سر «چه کسی» باید حکومت کند، در حال جنگ و ستیز هستند. نتیجه، کشورهایی ویران، اقتصادهایی ورشکسته، و مردمی آواره است. آن ها چنان درگیر «منازعه ی بر سر صندلی» شده اند که از «چگونگی اداره ی کشور» غافل مانده اند؛ و این غفلت، به مراتب، هزینه سازتر از هر دیکتاتوری بوده است.
در سوی دیگر جهان، چین مدرن، با وجود نقدهای فراوان به نظام سیاسی خود، توانسته است با تمرکز بر «چگونه اداره کردن» (یعنی برنامه ریزی بلندمدت، توسعه ی زیرساخت ها و کاهش فقر)، از جایگاه یک کشور عقب مانده، به دومین اقتصاد بزرگ جهان صعود کند. این به آن معنا نیست که مدل چینی، کامل یا بی نقص است، بلکه نشان می دهد که «چگونه» می تواند بر «چه کسی» اولویت داشته باشد.
در آمریکا نیز، شکاف عمیق میان دو حزب، اغلب، بر سر «چه کسی» باید رهبری کند، مانع از «چگونه اداره کردن» (مانند اصلاحات ساختاری یا مقابله با تغییرات اقلیمی) شده است. این شکاف، نه تنها به کارآمدی نظام آمریکا آسیب زده، بلکه به اعتبار آن در چشم جهانیان نیز لطمه وارد کرده است. وقتی یک کشور، سال ها به خاطر «منازعه ی بر سر هویت حاکم»، از «حل مشکلات واقعی» بازمی ماند، پیامش به جهان این است که «دموکراسی» ممکن است «فراوانی رای» را تضمین کند، اما «کارآمدی حکمرانی» را نه.
«چگونه حکومت کردن»، در اصل، یک «هنر موازنه گری» است؛ موازنه ی میان «قدرت» و «مشروعیت»، میان «آزادی» و «امنیت»، و میان «ثبات» و «تغییر». این هنر، نیازمند «دولتمردانی» است که ایدئولوژی خود را نه به عنوان یک «جزم مقدس»، بلکه به عنوان یک «ابزار عملی» برای بهبود زندگی مردم به کار گیرند. دولتمردانی که می دانند «قطعیت اخلاقی» ، اگر با «خرد عملی» همراه نباشد، می تواند به «فاجعه» منتهی شود.
در کنگره ی وین (۱۸۱۵)، دولتمردان اروپا، با وجود اختلافات عمیق ایدئو لوژیک، توانستند «نظمی» طراحی کنند که برای یک قرن، از جنگ های بزرگ قاره ای جلوگیری کرد. آن ها به جای پرسش از «چه کسی» (جمهوری خواه، سلطنت طلب یا ناپلئونی)، بر «چگونه» متمرکز شدند؛ یعنی بر «موازنه ی قوا»، «کنسرت اروپا» و «حل مسالمت آمیز اختلافات». آن ها فهمیده بودند که «حکمرانی خوب»، نه در «پیروزی یک حقیقت»، که در «مدیریت هوشمندانه ی حقایق متعدد» نهفته است.
امروز نیز، جهان ما به این «خرد عملی وینی» نیاز دارد. جهانی که در آن، آمریکا، چین، روسیه و اروپا، هر کدام با «نظریه ای از نظم» (چه لیبرال، چه اقتدارگرا، چه محافظه کار)، پرسش از «چه کسی» را کنار بگذارند و به «چگونه» بپردازند. چگونه می توانیم از «جنگ هسته ای» جلوگیری کنیم؟ چگونه می توانیم با «تغییرات اقلیمی» مقابله کنیم؟ چگونه می توانیم «شکاف فقر و غنا» را کاهش دهیم؟
فلاسفه ی سیاسی، قرن ها بر سر «چه کسی» به بحث نشسته اند و هرکدام، راه حلی برای «مدینه ی فاضله» ارائه داده اند. اما تاریخ، به ما آموخته است که «مدینه ی فاضله» هیچ گاه ساخته نخواهد شد؛ چراکه انسان، موجودی «کامل» نیست و جامعه، هرگز به «وضعیت نهایی» نمی رسد. آنچه می توان به آن امید داشت، نه «حاکم کامل»، که «حکمرانی بهبودیابنده» است؛ حکمرانی که همواره در حال «شکل گیری» است و خود را با تغییرات زمانه تطبیق می دهد.
پس شاید بهترین کاری که می توانیم انجام دهیم، این باشد که از «شکار حاکم ایده آل» دست برداریم و به «طراحی نهادهایی» بپردازیم که «حکمرانی خوب» را ممکن می سازند؛ نهادهایی که از «تمرکز قدرت» جلوگیری می کنند، «مشارکت عمومی» را تقویت می نمایند، و «مسئولیت پذیری» را نهادینه می سازند. ما باید به جای «تغییر حاکم»، به فکر «تغییر ساختار» باشیم؛ به جای «انقلاب»، به فکر «تکامل» باشیم.