رویکرد شناختی رفتاری CBT

1 شهریور 1405 - خواندن 10 دقیقه - 12 بازدید

رویکرد شناختی-رفتاری (Cognitive Behavioral Therapy – CBT)

۱. تعریف

درمان شناختی-رفتاری یا CBT رویکردی ساختاریافته، هدف محور و کوتاه مدت در روان درمانی است که بر رابطه ی متقابل میان افکار، هیجانات و رفتارها تمرکز دارد. این رویکرد بر این فرض بنیادین استوار است که مشکلات روان شناختی عمدتا ناشی از الگوهای فکری ناکارآمد و تحریف شده هستند و نه صرفا نتیجه ی رویدادهای بیرونی. CBT ترکیبی است از دو سنت درمانی مجزا که در طول زمان با یکدیگر ادغام شدند: درمان رفتاری که ریشه در اصول یادگیری دارد، و درمان شناختی که بر نقش تفکر در ایجاد و تداوم ناراحتی روانی تاکید می کند. امروزه CBT یکی از پرکاربردترین و پرپژوهش ترین رویکردهای روان درمانی در جهان است و برای طیف وسیعی از اختلالات، از افسردگی و اضطراب گرفته تا اختلالات خوردن و مشکلات شخصیتی، کاربرد دارد.

۲. مبنای نظری و فلسفی

مبنای فلسفی CBTرا می توان در سنت فکری رواقیون یونان باستان جست وجو کرد، به ویژه در این جمله ی معروف اپیکتتوس که «انسان ها را نه رویدادها، بلکه دیدگاه آن ها نسبت به رویدادها آشفته می کند». این ایده بعدها در قرن بیستم توسط دو روان شناس بزرگ، آلبرت الیس و آرون بک، به چارچوبی علمی و بالینی تبدیل شد. الیس در دهه ی ۱۹۵۰ درمان عقلانی-هیجانی-رفتاری را بنیان نهاد و بک در دهه ی ۱۹۶۰ با مطالعه ی بیماران افسرده، مدل شناختی افسردگی را توسعه داد.

از نظر معرفت شناختی، CBT بر رویکرد تجربه گرایی همکارانه استوار است؛ یعنی درمانگر و مراجع همچون دو پژوهشگر، فرضیات ذهنی مراجع را به صورت مشترک آزمون می کنند. این رویکرد همچنین ریشه در روان شناسی رفتاری و نظریه ی یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا دارد که بر نقش شناخت در میانجی گری میان محرک و پاسخ تاکید می کند. برخلاف رویکردهای روان پویشی که به لایه های ناخودآگاه و تجارب دوران کودکی توجه دارند، CBTبیشتر بر آنچه «اینجا و اکنون» در ذهن فرد می گذرد متمرکز است و کمتر به کاوش تاریخچه ی روانی عمیق می پردازد، هرچند آن را بی اهمیت نمی داند.

۳. چیستی (جوهره)

جوهره ی CBTدر مدل شناختی نهفته است: این که موقعیت ها به خودی خود احساسات ما را تعیین نمی کنند، بلکه تفسیر و معنایی که به آن موقعیت ها می دهیم، احساسات و رفتارهای بعدی را شکل می دهد. این رابطه اغلب با مثلث شناخت-هیجان-رفتار نمایش داده می شود که هر سه ضلع بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. برای مثال، فکر «من هیچ وقت موفق نمی شوم» می تواند احساس ناامیدی ایجاد کند و این احساس به رفتار اجتناب از تلاش منجر شود، رفتاری که خود دوباره فکر اولیه را تقویت می کند.

بک سه سطح از شناخت را شناسایی کرد: افکار خودآیند (thoughtsکه به سرعت و بدون تلاش آگاهانه در ذهن ظاهر می شوند)، باورهای واسط (قواعد و مفروضات زیربنایی مانند «اگر کامل نباشم، ارزشی ندارم») و طرحواره های بنیادین (باورهای عمیق و ریشه دار درباره ی خود، دیگران و جهان که معمولا در کودکی شکل می گیرند). درمان CBT در واقع فرآیندی است برای شناسایی این لایه ها، آزمودن اعتبار آن ها با شواهد واقعی، و جایگزینی الگوهای ناکارآمد با تفکر واقع بینانه تر و انعطاف پذیرتر.

۴. آسیب شناسی روانی

از منظر CBT، اختلالات روانی نتیجه ی تحریف های شناختی سیستماتیک هستند؛ خطاهایی در پردازش اطلاعات که فرد را به تفسیرهای منفی و غیرواقع بینانه از خود، دیگران و آینده سوق می دهند. بک این الگو را در افسردگی «مثلث شناختی منفی» نامید: دیدگاه منفی نسبت به خود، نسبت به جهان و نسبت به آینده. برخی از رایج ترین تحریف های شناختی عبارت اند از تفکر همه یا هیچ (دیدن امور در قطب های سیاه و سفید)، فاجعه سازی، تعمیم افراطی، فیلتر ذهنی منفی، شخصی سازی، و باید/نبایدهای غیرمنطقی.

در اختلالات اضطرابی، تحریف ها بیشتر حول برآورد اغراق آمیز از خطر و دست کم گرفتن توانایی مقابله شکل می گیرند. در وسواس فکری-عملی، تفسیر افراطی از اهمیت افکار مزاحم نقش کلیدی دارد. آسیب شناسی در CBT همچنین شامل رفتارهای ایمنی بخش و اجتناب است؛ یعنی رفتارهایی که فرد برای کاهش ناراحتی کوتاه مدت انجام می دهد، اما در بلندمدت باور ناکارآمد را تقویت کرده و اختلال را تداوم می بخشند. نکته ی مهم این است که CBT، تحریف شناختی را نه نشانه ی ضعف شخصیتی، بلکه الگویی آموخته شده و قابل اصلاح می داند.

۵. نگاه به انسان

CBTانسان را موجودی فعال، معناساز و توانمند برای یادگیری و تغییر می بیند، نه صرفا دریافت کننده ی منفعل محرک های بیرونی یا اسیر نیروهای ناخودآگاه. این رویکرد باور دارد که انسان ها به طور طبیعی در حال تفسیر مداوم تجربیات خود هستند و همین فرآیند تفسیر، اگر اصلاح شود، می تواند مسیر بهبود روانی را هموار کند. نگاه CBT به انسان خوش بینانه و کاربردی است: هر فرد ظرفیت یادگیری مهارت های جدید فکری و رفتاری را دارد، صرف نظر از این که الگوهای فعلی او چقدر ریشه دار باشند.

در عین حال، CBTانسان را موجودی می بیند که تحت تاثیر تجربیات اولیه ی زندگی، طرحواره هایی درباره ی خود و جهان می سازد که ممکن است در شرایط جدید دیگر کارآمد نباشند. این رویکرد کرامت انسانی را در توانایی او برای بازاندیشی، خودمشاهده گری و انتخاب آگاهانه می بیند. مراجع در این چارچوب نه بیمار منفعل، بلکه شریک فعال و آموزنده ای است که مهارت هایی می آموزد تا بتواند نقش درمانگر خود را در آینده ایفا کند؛ همین ویژگی است که CBT را رویکردی توانمندساز و آموزش محور می سازد.

۶. سبب شناسی

CBTاز مدلی چندعاملی برای تبیین شکل گیری اختلالات روانی استفاده می کند که معمولا با عنوان مدل آسیب پذیری-استرس شناخته می شود. بر اساس این مدل، برخی افراد بر اثر تجارب اولیه ی زندگی، سبک فرزندپروری، یا رویدادهای آسیب زا، طرحواره های شناختی ناکارآمدی می سازند که در حالت عادی نهفته باقی می مانند. اما هنگامی که فرد با رویدادهای استرس زای زندگی که با محتوای آن طرحواره همخوانی دارد مواجه می شود، این طرحواره ها فعال شده و به شکل گیری افکار خودآیند منفی و در نهایت علائم بالینی منجر می شوند.

برای مثال، فردی که در کودکی مکررا طرد یا انتقاد شده، ممکن است طرحواره ی «من دوست داشتنی نیستم» را شکل داده باشد. این طرحواره ممکن است سال ها غیرفعال بماند تا این که یک شکست در رابطه ی عاطفی آن را فعال کرده و به دوره ای از افسردگی منجر شود. عوامل نگهدارنده نیز در سبب شناسی CBT نقشی محوری دارند؛ یعنی حتی اگر عامل اولیه ی شروع اختلال مشخص نباشد، رفتارهای اجتنابی، تحریف های شناختی و چرخه های بازخورد منفی هستند که اختلال را در زمان حال تداوم می بخشند. به همین دلیل، تمرکز درمانی CBTاغلب بیشتر بر عوامل نگهدارنده ی فعلی است تا کاوش عمیق در ریشه های تاریخی.

۷. اهداف درمانی

هدف اصلی CBTکمک به مراجع برای شناسایی، ارزیابی و اصلاح افکار و باورهای ناکارآمد است تا بهبود پایداری در خلق، اضطراب و عملکرد کلی زندگی حاصل شود. اهداف درمانی معمولا به صورت مشخص، قابل اندازه گیری و محدود به زمان تعریف می شوند، برای مثال کاهش دفعات حملات پانیک یا افزایش مشارکت در فعالیت های اجتماعی. یکی از اهداف مهم و متمایزکننده ی CBT، آموزش مهارت های خودیاری به مراجع است تا او بتواند پس از پایان درمان نیز از این ابزارها برای مقابله با چالش های آینده استفاده کند؛ به همین دلیل، تکالیف خانگی بخش جدایی ناپذیر این رویکرد است.

در سطحی عمیق تر، هدف نهایی CBT تغییر طرحواره های بنیادین ناکارآمد است، نه فقط رفع علائم سطحی. درمانگران CBTمعمولا درمان را در سه سطح پیش می برند: نخست کاهش علائم حاد و ایجاد آرامش نسبی، سپس شناسایی و اصلاح افکار خودآیند و باورهای واسط، و در نهایت (به ویژه در درمان های بلندمدت تر مانند طرحواره درمانی) بازسازی طرحواره های بنیادین. موفقیت درمان در این رویکرد نه با از بین رفتن کامل افکار منفی، بلکه با افزایش توانایی فرد در بازشناسی و پاسخ منعطف تر به این افکار سنجیده می شود.

۸. رابطه درمانی

در CBT، رابطه ی درمانی بر پایه ی مفهوم «تجربه گرایی همکارانه» شکل می گیرد؛ رابطه ای که در آن درمانگر و مراجع همچون دو همکار در یک تیم پژوهشی عمل می کنند تا فرضیات ذهنی مراجع را بررسی و آزمون کنند. این رابطه ماهیتی دموکراتیک، شفاف و ساختاریافته دارد؛ درمانگر نقش راهنما و آموزش دهنده را ایفا می کند، نه مرجع اقتدار یا تفسیرگر ناخودآگاه. یکی از ویژگی های بارز این رابطه، استفاده از روش «پرسشگری سقراطی» است؛ به این معنا که درمانگر به جای ارائه ی پاسخ مستقیم، با پرسش های هدفمند مراجع را به کشف و بازبینی افکار خود هدایت می کند.

با این حال، برخلاف تصور رایج که CBT را رویکردی صرفا تکنیکی و فاقد توجه به رابطه می داند، پژوهش های متعدد نشان داده اند که کیفیت اتحاد درمانی در CBT نیز پیش بینی کننده ی مهم نتیجه ی درمان است. همدلی، پذیرش بدون قضاوت و گرمای درمانگر همچنان عناصر ضروری اند، اما در چارچوب CBTاین عناصر در خدمت هدف مشخص تری قرار می گیرند: ایجاد فضای امن برای آزمون واقعیت افکار. جلسات معمولا دارای دستور کار مشخص، بازخورد دوطرفه در پایان هر جلسه و شفافیت کامل درباره ی روند درمان هستند، که این ویژگی ها CBTرا از رویکردهای کمتر ساختاریافته متمایز می کند.

۹. فنون و مداخلات درمانی

CBTمجموعه ی گسترده ای از فنون شناختی و رفتاری را در بر می گیرد. در حوزه ی فنون شناختی، «ثبت افکار» یا فرم سه ستونی و پنج ستونی به مراجع کمک می کند موقعیت، فکر خودآیند، هیجان مرتبط و شواهد له و علیه آن فکر را مستند کند. «بازسازی شناختی» فرآیندی است که در آن مراجع می آموزد افکار تحریف شده را با تفکرات متعادل تر جایگزین کند. «آزمایش رفتاری» یکی از قدرتمندترین فنون CBTاست که در آن مراجع فرضیه ی ذهنی خود را (مثلا «اگر در جمع صحبت کنم، همه به من می خندند») در دنیای واقعی و به صورت کنترل شده آزمون می کند.

در حوزه ی فنون رفتاری، «فعال سازی رفتاری» به ویژه در درمان افسردگی کاربرد دارد و مراجع را به مشارکت تدریجی در فعالیت های لذت بخش و معنادار تشویق می کند تا چرخه ی انزوا و بی انگیزگی بشکند. «مواجهه ی تدریجی» و «مواجهه با جلوگیری از پاسخ» در درمان اختلالات اضطرابی و وسواس فکری-عملی به کار می روند و مراجع را به تدریج و به شکل سلسله مراتبی با موقعیت های ترسناک مواجه می کنند تا حساسیت زدایی رخ دهد. تکنیک های آرام سازی مانند تنفس دیافراگمی و آرام سازی پیش رونده ی عضلانی نیز برای مدیریت برانگیختگی فیزیولوژیک به کار می روند.

علاوه بر این، آموزش حل مسئله، آموزش مهارت های اجتماعی، و در سال های اخیر، ادغام رویکردهای مبتنی بر ذهن آگاهی (مانند شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی) به گستره ی فنون CBTافزوده شده اند. نکته ی محوری در همه ی این فنون این است که هیچ کدام به صورت مکانیکی اجرا نمی شوند؛ بلکه هر فن بر اساس مفهوم سازی موردی خاص هر مراجع، یعنی نقشه ی فردی از افکار، هیجانات و رفتارهای او، انتخاب و تنظیم می شود. این ویژگی است که CBT را از یک مجموعه فرمول ثابت به رویکردی منعطف و شخصی سازی شده تبدیل می کند.