نگاهی نو به مفهوم «نابالغی»

2 شهریور 1405 - خواندن 7 دقیقه - 14 بازدید


نگاهی نو به مفهوم «نابالغی»

جان دیویی در کتاب «دموکراسی و آموزش و پرورش»، انقلابی ترین و بنیادی ترین مفهوم خود را معرفی می کند: «آموزش و پرورش، خود رشد است و هیچ هدفی فراتر از خود ندارد». این جمله، در نگاه اول ساده به نظر می رسد، اما دیویی با کندوکاو در معنای «نابالغی»، آن را به دروازه ای برای ورود به جهانی تازه از معنا تبدیل می کند. او نابالغی را نه یک «نقص» و «خلا» که یک «نیروی مثبت» و «توانایی برای رشد» تعریف می کند. این تغییر نگاه، کلید فهم تمام فلسفه اوست. وقتی کودکی را موجودی «ناقص» می بینیم که باید هرچه سریع تر به استانداردهای بزرگسالی برسد، تمام هدف آموزش را «پر کردن این خلا» می دانیم. اما وقتی نابالغی را به عنوان «ظرفیتی برای تجربه پذیری و یادگیری» درک کنیم، آموزش به فرآیندی تبدیل می شود برای «فراهم آوردن شرایطی که این توانایی نهفته، شکوفا شود». این تغییر پارادایم، بزرگسال را از جایگاه «قالب زننده» به جایگاه «هم سفر و تسهیل گر» ارتقا می دهد.دیویی برای تبیین مفهوم رشد، به دو ویژگی بنیادین نابالغی اشاره می کند که در نگاه اول، ضعف به نظر می رسند، اما در حقیقت، بزرگ ترین سرمایه های انسان برای یادگیری اند:

نخست، وابستگی : وابستگی کودک به دیگران، نشانه ی ضعف او نیست، بلکه نشانه ی «ظرفیت اجتماعی» اوست. یک نوزاد انسان، در مقایسه با نوزاد بسیاری از حیوانات، از نظر جسمی کاملا ناتوان است. اما این ناتوانی، دقیقا به این دلیل است که او به جای تکیه بر غرایز از پیش برنامه ریزی شده، «توانایی جلب همکاری دیگران» را دارد. وابستگی، زمینه ساز «تعامل» و «ارتباط» می شود. دیویی با درک عمیقی می گوید که انسان، موجودی «وابسته» آفریده شده تا «اجتماعی» شود. این وابستگی، او را به سوی دیگران می کشاند و از دل همین کشش، همدلی، زبان، فرهنگ و تمدن متولد می شود. به عبارت دیگر، وابستگی، سرآغاز همه ی توانمندی های منحصربه فرد انسانی است.

دوم، انعطاف پذیری : این مفهوم، عمیق تر از انعطاف پذیری جسمی است. انعطاف پذیری یعنی «توانایی یادگیری از تجربه»؛ یعنی قدرت حفظ و انتقال آموخته های گذشته به موقعیت های جدید. این توانایی، ما را از غرایز ثابت و تغییرناپذیر رها می سازد. یک جوجه، ساعاتی پس از تولد، دانه را تشخیص می دهد و نوک می زند، اما همین مهارت دقیق، او را در همان قالب محدود نگه می دارد. اما یک نوزاد انسان، ماه ها زمان نیاز دارد تا بتواند یک شیء را با دست بگیرد؛ در این مدت، او تجربه های بی شماری از خطا و موفقیت را پشت سر می گذارد و در همین فرآیند است که «یاد می گیرد چگونه یاد بگیرد». این «یادگیری یادگیری»، بزرگ ترین دستاورد انعطاف پذیری است و زمینه ساز پیشرفتی نامحدود و بی پایان.

دیویی نگاه رایج و منفی به «عادت» را به چالش می کشد. اغلب، عادت را با کارهای تکراری و بی فکر (مثل مصرف دخانیات) یا مهارت های مکانیکی (مثل تایپ کردن) یکی می دانیم. اما دیویی عادت را در معنای اصیل آن، «شکلی از کارایی و تسلط بر محیط» تعریف می کند. عادت، یعنی توانایی «استفاده از شرایط طبیعی برای رسیدن به اهداف». هر عادتی، نشان دهنده ی یک «تمایل»، یک «ترجیح فعال» و یک «درک و آشنایی با ابزارها و مواد» است. عادت های واقعی، ذهن را شکل می دهند، درک ما را از موقعیت ها عمیق می کنند و به ما امکان می دهند که با کمترین اتلاف انرژی، کارهای پیچیده را انجام دهیم.

اما اینجا نقطه ی حساس ماجراست: عادت ها هم می توانند «مایه ی رشد» باشند و هم «مایه ی رکود». عادتی که با «تفکر و هوش» همراه نباشد، به «روتین» یا «عادت بد» تبدیل می شود. روتین، یعنی توقف رشد؛ یعنی بستن ذهن به روی تجارب جدید. انعطاف پذیری که مبنای شکل گیری عادت هاست، اگر با تفکر همراه نباشد، خودش به مانعی برای رشد تبدیل می شود. تفکری که با عادت همراه می شود، به ما توانایی «انطباق با شرایط متغیر» را می دهد. یک صنعتگر ماهر که صرفا بر اساس عادت کار می کند، وقتی دستگاهش از کار می افتد، درمانده می شود؛ اما صنعتگری که «ذهن» خود را درگیر کار کرده و روابط را درک کرده است، می داند که عادت خود را چگونه با شرایط جدید تطبیق دهد. تفاوت این دو صنعتگر، تفاوت میان «تسلیم شدن در برابر عادت» و «تسلط بر عادت» است. دیویی از این تحلیل، دو نتیجه ی بنیادین برای تعلیم و تربیت می گیرد که کاملا با سنت آموزشی رایج در تضاد است:

نتیجه ی اول: «فرآیند آموزش، خود هدف آن است». این به معنای نفی آینده نگری نیست، بلکه به معنای آن است که «ارزش هر مرحله از زندگی، به خودی خود و در همان لحظه است». نباید کودکی را صرفا به عنوان «بزرگسالی در حال شدن» دید. کودکی، دوره ای با کیفیت های منحصربه فرد، با شگفتی ها، کنجکاوی ها و توانایی های خاص خودش است. هدف آموزش، «رساندن» کودک به نقطه ای از پیش تعیین شده نیست، بلکه «غنی سازی» همان لحظه ای است که در آن زیست می کند. به عبارت دیگر، زندگی در هر سنی، «تمام عیار» و ارزشمند است و آموزش، باید این ارزشمندی را به حداکثر برساند، نه اینکه آن را به عنوان پلی به سوی آینده ای دور، نادیده بگیرد.

نتیجه ی دوم: «آموزش، فرآیندی از بازسازی و تحول مستمر است». رشد، یک باره و در یک نقطه پایان نمی پذیرد. درست است که کودک باید «در مسیر بزرگسالی» رشد کند، اما بزرگسال نیز باید «در مسیر کودک ماندگی» رشد کند؛ یعنی شگفتی، کنجکاوی و ذهن بازی کودکانه را در خود حفظ کند. این یک رابطه ی دوطرفه است. اگر بزرگسال، خود را موجودی «کامل یافته» و «پایان یافته» بپندارد، از فرآیند رشد بازمانده است. از این منظر، تفاوت میان کودک و بزرگسال، تفاوت میان «رشد» و «عدم رشد» نیست، بلکه تفاوت در «شیوه های رشد» در شرایط مختلف است. بنابراین، یک نظام آموزشی خوب، نه تنها به کودک کمک می کند تا توانایی هایش را برای حل مسائل علمی و اقتصادی پرورش دهد، بلکه به بزرگسال نیز کمک می کند تا ظرفیت شگفت زدگی و یادگیری خود را تا پایان عمر حفظ کند.

پیام نهایی دیویی این است که «هدف زندگی، رسیدن به مقصدی نیست، بلکه خود سفر است» و «آموزش، وسیله ای برای این سفر است، نه قطاری برای رسیدن به ایستگاهی از پیش تعیین شده». وقتی این اصل را بپذیریم که «زندگی، خود رشد است»، آنگاه وظیفه ی آموزش، فراهم آوردن «شرایطی» خواهد بود که این رشد را در تمام مراحل زندگی، ممکن، غنی و مستمر سازد. چنین نگاهی، نه تنها نظام های آموزشی خشک و جزم اندیش را به چالش می کشد، بلکه به هر یک از ما یادآوری می کند که در هر سن و موقعیتی، «یادگیرنده ای» بیش نیستیم و زیباترین لحظات زندگی، لحظاتی اند که در آن ها، شگفتی و کنجکاوی کودکانه ی خود را، با خرد تجربه اندوخته شده ی بزرگسالی پیوند می زنیم و به رشدی بی پایان ادامه می دهیم.