کشف استعداد، نه تحمیل سرنوشت

کشف استعداد، نه تحمیل سرنوشت
جان دیویی در کتاب «دموکراسی و آموزش و پرورش»، به یکی از حساسترین و در عین حال بدفهم ترین مفاهیم تعلیم و تربیت می پردازد: «آموزش حرفه ای». او با هوشمندی تمام، ابتدا تصور محدود و رایج از «شغل» را به چالش می کشد. در نگاه عام، شغل یعنی یک تخصص فنی برای کسب درآمد؛ حرفه ای که فرد را در قالبی محدود محبوس می کند. اما دیویی «شغل» یا «حرفه» را به عنوان «جهت دهی به فعالیت های زندگی» تعریف می کند که دو ویژگی اساسی دارد:نخست، اینکه برای فرد معنی دار باشد (یعنی فرد، پیامدهای کار خود را درک کند و آن را بخشی از هویت خویش بداند) و دوم، اینکه برای دیگران مفید باشد. از این منظر، هر فعالیت هنری، علمی، شهروندی و حتی والدگری، یک «شغل» محسوب می شود. دیویی با این تعریف گسترده، دیواری را که سنت های طبقاتی میان «کار یدی» و «کار فکری» کشیده بودند، فرو می ریزد و نشان می دهد که هر فعالیت هدفمندی، پتانسیل «آموزنده بودن» و «معنی دار بودن» را در خود دارد.
او با نگاهی عمیق به ماهیت انسان، تاکید می کند که هیچ کس صرفا یک «هنرمند» یا یک «مهندس» یا یک «کشاورز» نیست. هر انسانی، هم زمان، عضو یک خانواده، یک شهروند، یک دوست، یک مصرف کننده و... است. اگر کسی تنها به عنوان «هنرمند» یا «متخصص» دیده شود، در حقیقت «هیولایی» است؛ یعنی انسانی ناقص و از قوام افتاده. دیویی هشدار می دهد که هر حرفه ای، به دلیل ماهیت عادت ساز خود، تمایل دارد که بیش از حد غالب شود و ابعاد دیگر وجود انسان را تحت الشعاع قرار دهد. وظیفه ی آموزش، نه تقویت این تمایل، بلکه «مهار» کردن آن است. یک دانشمند نباید صرفا دانشمند باشد؛ یک معلم نباید صرفا معلم باشد. یعنی آموزش باید به فرد کمک کند تا در عین تخصص یابی، ارتباط خود را با سایر ابعاد زندگی (هنر، اخلاق، روابط انسانی، سیاست و...) حفظ کند و از «تک بعدی شدن» بپرهیزد. به عبارت دیگر، یک حرفه واقعا انسانی، حرفه ای است که در بستری از تجارب متنوع و غنی، معنا پیدا کند. اگر هنر یک نقاش، صرفا یک تکنیک باشد و نه بیانگر آنچه در روابط انسانی و اجتماعی خود «زندگی» کرده، اثری سطحی و بی روح خواهد بود.
دیویی برای تبیین جایگاه اهداف شغلی در آموزش، سه اصل بنیادین را مطرح می کند که درک آن ها برای هر برنامه ریز آموزشی، ضروری است:
اصل اول: شغل، کلید کشف استعداد و رضایت درونی است. او تاکید می کند که هیچ چیز به اندازه «نیافتن مسیر شغلی درست» غم انگیز نیست. آموزش باید بستری فراهم کند که هر فرد، استعدادها و علایق واقعی خود را کشف کند. این کشف، نه تنها به نفع فرد است که با کمترین اصطکاک و بیشترین رضایت، به فعالیت بپردازد، بلکه به نفع جامعه است که از بهترین توانایی های اعضای خود بهره مند می شود. دیویی با اشاره به افلاطون، این اصل را تایید می کند که وظیفه ی آموزش، کشف استعدادها و پرورش آن ها برای خدمت اجتماعی است، اما هشدار می دهد که افلاطون در تصور محدود خود از مشاغل مفید اجتماعی (کارگر، سرباز، فیلسوف)، تنوع بی نهایت استعدادهای انسانی را نادیده گرفت.
اصل دوم: شغل، یک اصل سازمان دهنده برای دانش است.یک شغل، مانند یک محور مرکزی، اطلاعات، تجارب و ایده های پراکنده را در یک کل منسجم و معنی دار سازمان دهی می کند. یک وکیل، یک پزشک یا یک شهروند فعال، به طور خودکار و از روی نیاز، به دنبال اطلاعاتی می رود که به حرفه اش مربوط است و آن ها را به خاطر می سپارد. این نوع سازمان دهی دانش، «زنده» و «پویا» است، در مقابل سازمان دهی خشک و سطحی کتاب های درسی که صرفا برای اهداف انتزاعی طراحی شده اند. پس یادگیری حرفه ای، یعنی سازمان دهی دانش حول یک محور عملی و معنی دار.
اصل سوم: تنها آموزش کافی برای مشاغل، آموزش از طریق خود مشاغل است. این اصل، عمیق ترین و بحث برانگیز ترین بخش نظریه دیویی است. او معتقد است که بهترین آمادگی برای یک شغل در آینده، «درگیر شدن در فعالیت های معنی دار و هدفمند در زمان حال» است. پیش بینی یک شغل خاص برای کودک و آموزش مستقیم مهارت های آن، نه تنها به رشد کنونی او آسیب می زند، بلکه او را برای آینده ای نامعلوم، ناتوان و غیرمنعطف بار می آورد. در عوض، مدرسه باید از طریق فعالیت های عملی متنوع (که بر اساس نیازها و علایق زمان حال دانش آموزان طراحی شده اند)، به آن ها کمک کند تا «ظرفیت ها و استعدادهای واقعی خود را به تدریج کشف کنند». این کشف، یک رویداد یک باره نیست، بلکه فرآیندی مستمر و پویاست که تا پایان عمر ادامه دارد. حتی یک بزرگسال نیز باید هر از گاهی، مسیر شغلی خود را بازبینی و بازتعریف کند.
دیویی با نگاهی واقع بینانه، به دو روی سکه ی آموزش حرفه ای در جهان مدرن می پردازد. از یک سو، فرصت هایی بی سابقه پدید آمده اند: احترام روزافزون به کار و خدمت، اهمیت عظیم صنایع مدرن و علوم پشت آن، و نیز پیشرفت های روان شناسی که نشان می دهد یادگیری، باید از طریق کنجکاوی و آزمایش فعال شکل بگیرد. این عوامل، زمینه ای ایده آل برای بازتعریف آموزش حرفه ای و پیوند آن با علوم، هنر و زندگی اجتماعی فراهم کرده اند. اما در سوی دیگر، خطراتی جدی وجود دارد که دیویی با لحنی هشداردهنده به آن ها اشاره می کند:
بزرگ ترین خطر، تقلیل آموزش حرفه ای به «آموزش صرفا فنی» برای مشاغل موجود در نظام سرمایه داری ناعادلانه است. این خطر، ریشه در سنت های طبقاتی گذشته دارد که کار یدی را پست تر از کار فکری می دانستند. اگر آموزش حرفه ای صرفا به دنبال تربیت «کارگران ماهر مطیع» برای صنایع موجود باشد، در حقیقت، همان شکاف کهنه ی طبقاتی را در لباسی مدرن بازتولید می کند: یک آموزش «آزادمنشانه» برای طبقه ی حاکم (که باید بیندیشد و هدایت کند) و یک آموزش فنی تنگ نظرانه برای طبقه ی کارگر (که باید بدون فهم معنا، دستورات را اجرا کند). دیویی با صراحت اعلام می کند که چنین آموزشی، نه تنها «غیراخلاقی» است، بلکه «ضداجتماعی» و «ضددموکراتیک» نیز هست. دیویی در مقابل این خطر، راه حلی ریشه ای و انقلابی ارائه می دهد: «آموزش حرفه ای گسترده و انسان گرا». او معتقد است که آموزش حرفه ای، نباید صرفا به آموزش مهارت های فنی محدود و ابزاری بسنده کند، بلکه باید ابعاد زیر را دربرگیرد:
· آموزش پیشینه ی تاریخی و اجتماعی مشاغل تا فرد، جایگاه کار خود را در تمدن انسانی درک کند.
· آموزش علوم پایه تا فرد، قدرت درک و ابتکار لازم برای مقابله با مسائل جدید را پیدا کند.
· آموزش اقتصاد، سیاست و شهروندی تا فرد، مسئولیت اجتماعی خود را بفهمد و در بهبود شرایط جامعه، نقش آفرینی کند.
· پرورش توانایی «تطبیق پذیری» تا فرد، در جهانی در حال تحول، گرفتار روتین و تکرار نشود.
چنین آموزشی، به طبقه ی کارگر، «آگاهی» و «قدرت انتخاب» می دهد و آن ها را از ابزاری منفعل به عواملی آگاه و موثر در تحول اجتماعی تبدیل می کند. از سوی دیگر، به طبقه ی سرمایه دار نیز «همدلی» و «حساسیت اجتماعی» می آموزد و از انحصارطلبی و بی تفاوتی آن ها می کاهد. به عبارت دیگر، آموزش حرفه ای دموکراتیک، فقط یک برنامه ی آموزشی نیست، بلکه یک «پروژه ی اجتماعی» است که می تواند نابرابری ها را کاهش دهد، مشارکت عمومی را افزایش دهد و جامعه را به سوی آرمان دموکراتیک هم زیستی عادلانه، آگاهانه و پویا سوق دهد. دیویی در نهایت، امید خود را به «نیروی دگرگون کننده ی آموزش» ابراز می کند و آن را کلید اصلی تحقق یک نظم اجتماعی عادلانه تر می داند؛ نظمی که در آن، هر فرد، هم از کار خود لذت ببرد و هم در تعالی دیگران سهیم باشد.