سندرم «زندگی در لیست انتظار»

سندرم «زندگی در لیست انتظار»
جان دیویی در کتاب «دموکراسی و آموزش و پرورش»، با نگاهی نقادانه و موشکافانه، به سراغ سه نظریه ی رایج و تاثیرگذار در تاریخ تعلیم و تربیت می رود که هرکدام، به نوعی، تصویری ناقص و یک بعدی از فرآیند آموزش ارائه می دهند. او این سه نظریه را «آماده سازی برای آینده»، «گشودن استعدادهای درونی» و «پرورش قوای ذهنی یا انضباط صوری» می نامد و نشان می دهد که چگونه هرکدام، با غفلت از ماهیت پویا و زمینه مند رشد، به بیراهه می روند. دیویی با نقد این سه دیدگاه، در واقع، راه را برای نظریه ی بدیع خود، یعنی «آموزش به مثابه بازسازی مستمر تجربه» هموار می سازد. او به ما یادآوری می کند که هرگونه نظریه ی تربیتی معتبر، باید «فرآیند پویای زندگی» را محور قرار دهد، نه «نتیجه ی نهایی انتزاعی» را.
نظریه ی «آماده سازی» شاید رایج ترین و در عین حال، آسیب زننده ترین باور در نظام های آموزشی سنتی باشد. بر اساس این دیدگاه، دوران کودکی و نوجوانی، صرفا «دوره ای مقدماتی» برای زندگی بزرگسالی است و هدف آموزش، «تجهیز فرد» برای مسئولیت ها، مشاغل و نقش های آینده است. دیویی با قاطعیت، این دیدگاه را به چالش می کشد و چهار پیامد ویرانگر آن را برمی شمارد:
نخست، «از دست رفتن انگیزه»: کودکان و نوجوانان، به طور طبیعی، در «زمان حال» زندگی می کنند و آینده ای مبهم و دور، نمی تواند آن ها را به تلاش جدی وادارد. وقتی به دانش آموزی گفته می شود که این درس را برای «آینده ات» بخوان، انگیزه ی او، نه از دل خود درس، بلکه از یک وعده ی دور برمی خیزد.
دوم، «به تعویق اندازی و سهل انگاری»: وقتی هدف، در آینده ای دور قرار دارد، وسوسه ی «به تعویق انداختن تلاش» بسیار قوی است. دانش آموز، به جای آنکه از «لذت کشف» در زمان حال بهره مند شود، به «امید پاداش آینده» تن می دهد و این، زمینه ساز عادت تنبلی و ناپختگی است.
سوم، «تحمیل معیارهای متوسط قراردادی»:در این نگاه، به جای ارزیابی دقیق توانایی ها و نیازهای منحصربه فرد هر دانش آموز، یک «میانگین انتزاعی» از موفقیت آینده (نمره، قبولی در امتحان، ورود به دانشگاه خاص) معیار اصلی ارزش گذاری می شود. این امر، استعدادهای ناب و متفاوت را نادیده می گیرد و به «تولید انبوه انسان های یک شکل» دامن می زند.
چهارم، «توسل به انگیزه های بیرونی»: وقتی درس، برای خود دانش آموز جذابیتی ندارد، تنها راه وادار کردن او به تلاش، استفاده از «پاداش و تنبیه» است. این روش، نه تنها شخصیت فرد را تخریب می کند، بلکه او را به موجودی وابسته و منفعل تبدیل می سازد. دیویی نتیجه می گیرد که بهترین آمادگی برای آینده، «غنی سازی زمان حال» است؛ چون آینده، چیزی جز «حال گسترش یافته» نیست.
آموزش به مثابه گشودن؛ دام «کمال از پیش تعیین شده»
نظریه ی «گشودن» که در فلسفه ی هگل و فروبل ریشه دارد، ظاهرا به ایده ی «رشد» نزدیک تر است، اما دیویی نشان می دهد که این نیز، در دام «هدف گرایی ایستا» گرفتار شده است. در این دیدگاه، هر انسانی، «کلی کامل» را در درون خود دارد که باید به مرور، آشکار و شکوفا شود. هدف آموزش، «تمهید شرایط» برای این شکوفایی تدریجی است. اما مشکل اساسی اینجاست که این «کل کامل»، از پیش تعیین شده و ثابت است و رشد، صرفا وسیله ای برای رسیدن به آن خواهد بود، نه خود هدف. به عبارت دیگر، در این نظریه، «زندگی کنونی» فدای «کمال موعود» می شود.
دیویی این نظریه را به دو دلیل اساسی نقد می کند. نخست، «نادیده گرفتن تعامل پویا با محیط»: اگر همه ی استعدادها، از پیش درون فرد نهفته باشند، نقش محیط، صرفا به عنوان «محرکی منفعل» برای شکوفایی آن ها خواهد بود. اما دیویی نشان می دهد که «تعامل فعالانه با محیط» (تلاش کردن و تحمل عواقب) نه تنها استعدادها را شکوفا می سازد، بلکه خود، «ماهیت آن استعدادها» را نیز شکل می دهد و تعریف می کند.
دوم، «نمادگرایی جزم اندیشانه»: فروبل، برای نشان دادن این «کل مطلق»، به نمادهای ریاضی و اشکال هندسی متوسل شد و هگل، آن را در نهادهای تاریخی موجود جست وجو کرد. در هر دو حالت، این نمادها و نهادها، به جای آنکه «وسیله ای برای رشد» باشند، به «هدف نهایی» تبدیل شدند و دانش آموز، به جای آنکه به کاوش در تجربه ی زنده بپردازد، به «تطبیق خود با این نمادهای از پیش ساخته» وادار شد. نتیجه، نوعی «انفعال عرفانی» بود که هیچ گونه ابتکار و خلاقیتی در آن راه نداشت.
آموزش به مثابه انضباط صوری؛ افسانه ی «قوای قابل تمرین»
نظریه ی «انضباط صوری» که جان لاک، نماینده ی برجسته ی آن است، بر این فرض باطل استوار است که ذهن، مجموعه ای از «قوای مستقل» مانند حافظه، توجه، تخیل، تفکر و اراده است که می توان آن ها را مانند ماهیچه ها، با تمرین مکرر، تقویت و پرورش داد. بر اساس این دیدگاه، محتوای درس (مثل ریاضیات یا زبان های باستانی) مهم نیست؛ آنچه اهمیت دارد، «تمرین قوا» از طریق آن محتواست. دیویی این نظریه را از پنج جهت، به شدت نقد می کند:
اول، «افسانه بودن قوای جداگانه»: هیچ گونه «قوه ی حافظه» یا «قوه ی توجه» در کار نیست. آنچه وجود دارد، «تمایلات غریزی بی شمار و درهم تنیده» است که در پاسخ به موقعیت های خاص، بروز می کنند.
دوم، «تمرین، به جای تقویت قوا، آنها را محدود می کند»: تمرین مکرر یک مهارت خاص (مثلا هجی کردن کلمات)، به جای آنکه «قوه ی حافظه» را تقویت کند، «عادتی محدود» ایجاد می کند که در موقعیت های دیگر، کارایی چندانی ندارد.
سوم، «عدم انتقال مهارت»: مهارت در یک زمینه، به طور خودکار، به زمینه ی دیگر منتقل نمی شود. یک دانش آموز ماهر در هندسه، لزوما در تشخیص الگوهای ادبی، ماهر نیست.
چهارم، «دوگانه انگاری محتوا و روش»: این نظریه، محتوا و روش را از هم جدا می کند و محتوا را صرفا «ابزاری» برای تمرین قوا می داند. در حالی که در واقعیت، «توانایی دیدن، شنیدن یا به خاطر سپردن» همیشه، «توانایی دیدن، شنیدن یا به خاطر سپردن چیزی خاص» است.
پنجم، «مهارت محدود در برابر توانایی گسترده»: تمرین مکانیکی، مهارتی محدود و غیرقابل انعطاف ایجاد می کند، در حالی که فعالیت هدفمند و پرمعنا، توانایی گسترده ای برای «انطباق با شرایط جدید» به وجود می آورد. دیویی نتیجه می گیرد که «تفاوت میان آموزش خاص و عمومی، به انتقال قوا ربطی ندارد، بلکه به «گستردگی زمینه های فعالیت» مربوط می شود. فعالیتی که با «زمینه های اجتماعی گسترده تر» مرتبط باشد، ذهن را «عام تر» پرورش می دهد.
کتاب دیویی، یک «درس نقادانه» برای هر معلم و برنامه ریز آموزشی است. او با کندوکاو در این سه نظریه، نشان می دهد که هرکدام، به نوعی، «فرآیند پویای زندگی» را فدای «نتیجه ای از پیش تعیین شده» کرده اند. نظریه ی «آماده سازی»، آینده را فدای حال می کند؛ نظریه ی «گشودن»، یک «کل کامل» را بر «تجربه ی درحالشدن» تحمیل می کند؛ و نظریه ی «انضباط صوری»، «تمرین مکانیکی» را با «پرورش ذهن پویا» اشتباه می گیرد. دیویی با نقد این سه دیدگاه، به ما می آموزد که «هدف آموزش»، «رسیدن به نقطه ای از پیش تعیین شده» نیست، بلکه «خود سفر پویا و مستمر رشد» است. او به جای «آماده سازی»، «بازسازی مستمر تجربه» را پیشنهاد می کند و به جای «گشودن یک کل کامل»، «تعامل خلاقانه با محیط درحالتغییر» را؛ و به جای «تمرین قوای انتزاعی»، «پرورش توانایی تفکر و حل مسئله در بستر فعالیت های هدفمند اجتماعی» را. این درس های دیویی، امروز، بیش از هر زمان دیگری، برای اصلاح نظام های آموزشی خشک و سنتی، راهگشا و حیاتی اند.