نقش محوری زبان در شکل دهی معنا

نقش محوری زبان در شکل دهی معنا
دیویی برای اثبات این ادعا که «معنا» تنها از طریق «فعالیت مشترک» شکل می گیرد، به تحلیل زیبای «یادگیری زبان» می پردازد. او نشان می دهد که یک کودک، کلمه ی «کلاه» را نه از طریق تعریف لغوی، بلکه از طریق «کاربرد عملی و مشترک» آن می آموزد. وقتی مادر، کلاه را روی سر کودک می گذارد و هم زمان، کلمه ی «کلاه» را به کار می برد، کودک، صدا و شیء و عمل «بیرون رفتن» را در یک بستر مشترک، تجربه می کند. تکرار این تجربه ی مشترک، باعث می شود که صدا، برای کودک، همان معنا را داشته باشد که برای مادر دارد؛ یعنی به «نشانه ای برای یک فعالیت خاص» تبدیل شود. پس «درک متقابل» یعنی این که یک شیء یا یک صدا، برای دو نفر، در بستر یک «پیروی مشترک»، «ارزش یکسانی» داشته باشد. بدون این بستر مشترک، کلمات، صرفا «محرک های فیزیکی بی معنا» باقی می مانند که واکنش های مکانیکی را برمی انگیزند، نه «تفکر و درک معنی دار» را.
دیویی پس از تبیین نقش محیط اجتماعی غیررسمی، به سراغ «نهاد مدرسه» به عنوان «محیطی ویژه» می رود. او سه کارکرد اساسی برای مدرسه برمی شمارد که آن را از محیط طبیعی اجتماعی، متمایز می کند:
کارکرد اول: ساده سازی و تنظیم تدریجی. جامعه ی مدرن، چنان پیچیده و درهم تنیده است که کودک نمی تواند به طور مستقیم با همه ی ابعاد آن ارتباط برقرار کند. مدرسه، این محیط پیچیده را «ساده سازی» می کند و آن را به صورت «گام به گام» و «سازمان یافته» در اختیار کودک قرار می دهد. به جای آنکه کودک در میان انبوهی از روابط اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی بی نظم و سردرگم شود، مدرسه، «محیطی انتخاب شده» را فراهم می کند که در آن، هر درس، پله ای برای درک درس بعدی است و هر فعالیت، مقدمه ای برای فعالیتی پیچیده تر.
کارکرد دوم: تصفیه و پالایش محیط اجتماعی. هر جامعه ای، در کنار دستاوردهای ارزشمند، با «آشغال های فرهنگی» (خرافات، تعصبات، عادت های کهنه و منسوخ) نیز آکنده است. مدرسه، وظیفه دارد تا «عناصر نامطلوب» را از محیط آموزشی خود حذف کند و «بهترین های» فرهنگ موجود را برای آموزش نسل آینده، انتخاب و تقویت نماید. این وظیفه، به ویژه در جوامعی که به دنبال «پیشرفت» هستند، اهمیت مضاعفی می یابد؛ زیرا مدرسه، فقط نباید میراث گذشته را حفظ کند، بلکه باید «آنچه را که برای آینده ای بهتر، مفید است»، برگزیند و منتقل کند.
کارکرد سوم: ایجاد تعادل و یکپارچگی. یک جامعه ی مدرن، مجموعه ای از گروه ها، خرده فرهنگ ها، ادیان و نژادهای گوناگون است که هرکدام، ارزش ها و الگوهای رفتاری خاص خود را دارند. کودک، در خانواده، در کوچه، در کلیسا و در محیط کار، با ارزش های گاه متضادی مواجه می شود و در خطر «ازهم گسیختگی شخصیت» قرار می گیرد. مدرسه، به عنوان «محیطی متعادل کننده»، این تاثیرات پراکنده و گاه متضاد را در یک کل منسجم، هماهنگ می سازد و به کودک کمک می کند تا شخصیتی یکپارچه و سازگار پیدا کند. دیویی با اشاره به «نیروی همگن کننده ی مدرسه ی عمومی آمریکا»، تاکید می کند که این کارکرد، به ویژه در جوامعی با تنوع نژادی و فرهنگی، حیاتی ترین کارکرد مدرسه است.
دیویی، با نگاهی جامع و عمیق، نشان می دهد که «آموزش و پرورش، هرگز یک فرآیند انتزاعی و فردی نیست، بلکه همواره، کارکردی اجتماعی است». محیط طبیعی و اجتماعی، نخستین و مهم ترین معلم انسان است و مدرسه، به عنوان یک «محیط ویژه و طراحی شده»، وظیفه دارد تا این فرآیند طبیعی یادگیری را بهینه سازی کند. دیویی با این تحلیل ظریف، هم به قدرت محیط در شکل دهی به منش انسانی اذعان دارد و هم به مسئولیت خطیر مدرسه در «جهت دهی آگاهانه» به این فرآیند. او به ما یادآوری می کند که مدرسه، نه یک پادگان آموزشی منفک از زندگی، بلکه «نمونه ای کوچک از جامعه ای آرمانی» است که در آن، کودکان با مشارکت فعالانه، «معنای هم زیستی انسانی» را می آموزند و برای ساختن جامعه ای متعادل تر، عادلانه تر و پویاتر، آماده می شوند.