جهانی شدن از بالا، جهانی شدن از پایین

1 تیر 1405 - خواندن 6 دقیقه - 19 بازدید


جهانی شدن از بالا، جهانی شدن از پایین

جهان امروز را چگونه می بینید؟ پاسخ شما بستگی دارد به جایی که ایستاده اید. دو شیوه ی ظاهرا متخاصم اما در واقع مکمل برای نظاره ی جهان آغاز هزاره سوم وجود دارد. اگر از منظر تاریخ سرمایه داری بنگرید، وضعیت کنونی به طرز آزاردهنده ای آشناست: همانند صد و پنجاه سال پیش، سرمایه داری یکدست و بی رحم حاکم است، بازارهای جدید برای استثمار به زور اسلحه گشوده می شوند، سیاستمداران با پول خریداری می گردند و شبکه ای از حمایت سیاسی پیرامون صاحبان قدرت اقتصادی تنیده می شود.

اما از زاویه ای دیگر، جهانی کاملا نو می بینیم. سرمایه داری امروز شبکه ای است؛ هرکس در این شبکه جایی نداشته باشد، نابود می شود. سرمایه داری قدیم استثمار می کرد، سرمایه داری جدید از شبکه بیرون نگه می دارد. پول دیگر طلا نیست، بلکه ارقامی است که از یک رایانه به رایانه ی دیگر منتقل می شود. کلمات نیز به همان سرعت در سراسر کره زمین در گردشند و افکار عمومی را می سازند. فاصله دیگر مانع نیست.

هانس آبراهامسون، اقتصاددان سوئدی، در کتاب «فرصت طلایی» (۲۰۰۳) تمایزی کلیدی مطرح می کند: «جهانی شدن سرمایه داری تحت هدایت شرکت های بزرگ» در برابر «جهانی شدن از پایین». آبراهامسون از دو متفکر بزرگ الهام گرفته است: آنتونیو گرامشی، مارکسیست ایتالیایی، که به او اهمیت «قدرت گفتمانی» و تصرف افکار عمومی را آموخت؛ و کارل پولانی، تاریخ نگار مجاری-آمریکایی، که نظریه ی دو موج سرمایه داری را ارائه داد.

پولانی نشان می دهد که در موج اول، سرمایه داری در سراسر جهان گسترش یافت. در موج دوم، شهروندان منافع خود را سامان دادند و به کمک سیاست، قوانین اقتصادی را تعدیل کردند. نظام سیاسی و اقتصادی به تعادلی نسبی رسید. اما در چند دهه ی اخیر، این تعادل بار دیگر دچار اختلال شده است. قوانین بازار، به قیمت کاهش نفوذ شهروندان در زندگی اجتماعی، نقش تعیین کننده یافته است. آبراهامسون امیدوار است که سرمایه داری افسارگسیخته ی دوران حاضر نیز با موج دیگری از مقاومت، این بار در مقیاس جهانی، روبه رو شود.

بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در سال ۱۹۴۴ در برتون وودز پایه ریزی شدند، هنگامی که خطوط اصلی اقتصاد جهانی پس از جنگ جهانی دوم ترسیم می شد. این طرح در جهت دفاع از منافع آمریکا شکل گرفت؛ نیمی از ذخیره ی طلای جهان در این کشور بود. اما امروز، این دو نهاد بیش از آنکه ابزار بازسازی باشند، بدل به ابزاری برای وام دادن به کشورهای جهان سوم و تحمیل سیاست های ریاضت اقتصادی شده اند. «کشورهای جنوب در دو حوزه ای که می توانند برای آمریکا و اروپای غربی تهدید واقعی محسوب شوند، یعنی تولید محصولات کشاورزی و منسوجات، هرگز امکان رقابت بدون محدودیت نیافتند. سوبسید کشورهای ثروتمند به کشاورزانشان همواره بر سر راه آنها مانع ایجاد کرده است.»

آبراهامسون به چیزی امید می بندد که «گفتگوی رویارویانه» می نامد. مخالفان وضع موجود از طریق شبکه ی اینترنت با صاحبان قدرت وارد گفتگو می شوند و ناعادلانه و ناپایدار بودن روند کنونی را با قدرت استدلال نشان می دهند. لیدمن می نویسد: «این افراد در زبان و مناسبات قدرت کاملا بی اهمیت اند؛ اما بینش شان می تواند به صاحبان قدرت تصویر دیگری از جهان ارائه دهد، به ویژه هنگامی که تصویر قدیمی خودشان در حال بی اعتبار شدن است.» اما نخستین پرسشی که بلافاصله مطرح می شود این است: بعد چه؟ اگر نخبگان واقعا از این استدلال ها درس بگیرند، اولین اقدامشان باید بخشودن وام های کشورهای فقیر باشد. سپس با وضع مالیات بر معاملات پولی باید مانع تاخت و تاز بی رویه ی بازار بورس شد. اما اینها تنها آغاز راه اند. شکاف میان فقرا و ثروتمندان با این اقدامات کاهش نمی یابد و مشکلات محیط زیست حل نمی شود.

کشورهای فقیر برای رهایی از دام فقر، تنها به منابع اقتصادی نیاز ندارند. بو روستین، محقق علوم سیاسی سوئد، در کتاب «دام های اجتماعی و مسئله ی اعتماد» نشان می دهد که نهادهای سیاسی، اقتصادی و قضایی کارآمد شرط اساسی استقلال واقعی اند. «مردم باید دو فرض کم و بیش آگاهانه را بپذیرند: اول اینکه اکثر مردم دیگر هم بر پایه ی شرایط مشابه مالیات می پردازند، و دوم اینکه این مالیات ها صرف اهداف موردنظر می شود و به جیب خراج گیرنده نمی رود.»

اگر شخصی در اداره ای کار کند که همه رشوه می گیرند، او هم رشوه خواهد گرفت. اگر ارباب رایی حاکم باشد که در آن قانون برای همه یکسان اجرا نمی شود، هیچ کس حاضر نیست داوطلبانه از قانون پیروی کند. نتیجه اینکه :اعتماد و نهادهای همگانی، پیش شرط آزادی اند، نه محصول جانبی آن. فقر گسترده در جهان، نه فقط ظالمانه، بلکه برای خود ثروتمندان هم خطرناک است. «برزخ میان ثروتمندان و تنگدستان نه تنها نابرابری آشکار است، بلکه در درازمدت موقعیت طبقه ی مرفه را هم به خطر می اندازد. در چنین وضعیتی، نه تنها امکانات توسعه از بین می رود، بلکه صلح و امنیت و از این طریق آینده ی نخبگان نیز مورد تهدید قرار می گیرد.»

اما پرسش اساسی باقی می ماند: منافع درازمدت چگونه می تواند بر منافع فوری غلبه یابد؟ جهان امروز در مجموع همچون کشوری فاسد و بحران زده عمل می کند. معاهدات بین المللی، از فروش اسلحه گرفته تا آلودگی محیط زیست، توسط قدرتمندترین کشورها نقض می شوند. تکبر قدرت واقعیتی است اندوهناک. آن که قدرت دارد، همیشه لازم نمی بیند دلیلی برای اعمالش ارائه کند. اما راه های برون رفت کجا هستند؟ نخست، آگاهی از این که وضعیت کنونی نه طبیعی است و نه ابدی. دوم، گفتگوی رویارویانه و بی پرده با قدرت. سوم، ایجاد نهادهای همگانی مبتنی بر اعتماد در سراسر جهان. چهارم، بازتعریف آزادی نه به مثابه ی توانایی انتخاب در بازار، بلکه به مثابه ی نبود سلطه و برخورداری از امکانات زندگی شایسته. شاید راه برون رفت از جایی آغاز شود که کمتر انتظارش را داریم: از این باور که «نظمی دیگر ممکن است». با چنین رویکردی است که می توان طرح جهان دیگری را ریخت. جهانی که در آن آزادی نه امتیازی برای اقلیت، بلکه حقی برای همه باشد.