MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
77 یادداشت منتشر شدهچگونه اضطراب مزمن بزرگسالان به میراث روانی کودکان تبدیل می شود؟
وقتی اضطراب والدین به ارث می رسد
هر نسلی، چیزی برای نسل بعد به ارث می گذارد. گاهی این میراث، خانه، سرمایه، دانش یا تجربه است؛ اما گاه آنچه از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، نه دارایی های مادی، بلکه الگوهای پنهان روانی است. اگر قرن گذشته را عصر انتقال ثروت و فناوری بدانیم، شاید یکی از تلخ ترین میراث های قرن بیست ویکم، انتقال اضطراب باشد؛ اضطرابی که بی صدا از والدین به کودکان منتقل می شود و آینده آنان را پیش از آنکه خود بدانند، شکل می دهد.
جهان امروز، جهانی پرشتاب، پیش بینی ناپذیر و سرشار از نااطمینانی است. فشارهای اقتصادی، رقابت های شغلی، بحران های اجتماعی، اخبار نگران کننده، تغییرات سریع فناوری و دغدغه های معیشتی، بسیاری از بزرگسالان را در وضعیتی از نگرانی دائمی قرار داده است. اضطراب، برای بسیاری از والدین، دیگر یک احساس موقت نیست؛ به بخشی از سبک زندگی تبدیل شده است. اما کمتر از خود می پرسیم که کودکی که هر روز در کنار این اضطراب زندگی می کند، چه چیزی را از ما می آموزد؟
کودکان، پیش از آنکه به سخنان والدین گوش دهند، هیجان های آنان را می خوانند. آنان شاید مفهوم مشکلات اقتصادی، آینده شغلی یا بحران های اجتماعی را درک نکنند، اما به خوبی متوجه می شوند که فضای خانه آرام است یا ناآرام، چهره پدر و مادر آسوده است یا نگران، گفت وگوها سرشار از امید است یا آکنده از ترس. کودک، جهان را نخست از دریچه احساسات والدین می شناسد و اگر این دریچه همیشه با اضطراب پوشیده باشد، جهان نیز در نگاه او مکانی ناامن و تهدیدآمیز خواهد شد.
روان شناسی رشد بارها نشان داده است که تنظیم هیجان، مهارتی آموختنی است. کودک، آرام بودن را از نصیحت نمی آموزد؛ از تجربه کردن آرامش در کنار بزرگسالان یاد می گیرد. وقتی والدین در برابر مشکلات، هرچند دشوار، بتوانند احساسات خود را مدیریت کنند، گفت وگو کنند، امید را حفظ کنند و راه حل بجویند، کودک نیز به تدریج همین شیوه مواجهه با زندگی را می آموزد. اما اگر هر مسئله ای با آشفتگی، خشم، نگرانی مفرط یا ناامیدی همراه باشد، اضطراب به زبان مشترک خانواده تبدیل می شود.
نکته نگران کننده آن است که انتقال اضطراب، همیشه آشکار نیست. گاهی والدین هرگز درباره نگرانی های خود با کودک سخن نمی گویند، اما رفتارشان همه چیز را فاش می کند؛ بی حوصلگی مداوم، نگرانی افراطی درباره آینده، کنترل بیش از حد، حساسیت دائمی نسبت به خطرها، واکنش های تند به مسائل کوچک یا ناتوانی در لذت بردن از لحظه های زندگی. کودک، این الگوها را درونی می کند و به تدریج می آموزد که زندگی، بیش از آنکه فرصتی برای تجربه باشد، مجموعه ای از تهدیدهایی است که باید از آنها گریخت.
یکی از پیامدهای این وضعیت، شکل گیری نسلی است که پیش از تجربه کردن، نگران شکست است؛ پیش از تصمیم گرفتن، از پیامدها می ترسد؛ پیش از آغاز کردن، احتمال ناکامی را در ذهن خود مرور می کند. چنین کودکانی ممکن است از نظر تحصیلی موفق باشند، اما در تصمیم گیری، استقلال، برقراری روابط اجتماعی یا مواجهه با تغییرات زندگی، آسیب پذیرتر باشند. زیرا ذهن آنان، بیش از آنکه برای حل مسئله آموزش دیده باشد، برای پیش بینی خطر تربیت شده است.
از منظر حقوق کودک، این موضوع تنها یک مسئله خانوادگی نیست. هر کودک حق دارد در محیطی رشد کند که امنیت روانی، آرامش و ثبات نسبی بر آن حاکم باشد. حق رشد، تنها به تغذیه، آموزش و سلامت جسم محدود نمی شود؛ سلامت روان نیز بخشی جدایی ناپذیر از این حق است. اگر فضای زندگی کودک به گونه ای باشد که اضطراب مزمن، احساس امنیت او را از بین ببرد، بخشی از حقوق بنیادین او نیز تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.
البته هیچ پدر و مادری نمی تواند یا نباید وانمود کند که هرگز نگران نیست. اضطراب، بخشی طبیعی از زندگی انسان است و کودکان نیز باید بیاموزند که زندگی همیشه بدون چالش نیست. مسئله، وجود اضطراب نیست؛ مسئله، شیوه مواجهه با آن است. تفاوت بزرگی وجود دارد میان والدینی که در برابر دشواری ها احساسات خود را مدیریت می کنند و از دل بحران، امید و راه حل می آفرینند، با والدینی که ناخواسته، اضطراب را به فضای دائمی خانه تبدیل می کنند.
در این میان، نقش سیاست گذاران نیز انکارناپذیر است. جامعه ای که سلامت روان بزرگسالان را نادیده می گیرد، در حقیقت آینده کودکان را نیز به خطر می اندازد. حمایت از خانواده، تنها با ساخت مدرسه یا توسعه خدمات درمانی محقق نمی شود؛ کاهش فشارهای اقتصادی، گسترش خدمات سلامت روان، ایجاد تعادل میان کار و زندگی و تقویت حمایت های اجتماعی، همگی سرمایه گذاری بر سلامت نسل آینده اند.
خانواده نیز می تواند با تغییر برخی الگوهای ساده، چرخه انتقال اضطراب را متوقف کند. گفت وگوی صمیمانه، اختصاص زمان بدون تلفن همراه به کودک، مدیریت مصرف اخبار نگران کننده، آموزش مهارت های حل مسئله، پذیرش اشتباه به عنوان بخشی از زندگی و ایجاد فضایی که در آن احساسات بدون ترس بیان شوند، همگی می توانند احساس امنیت را در خانه تقویت کنند.
شاید لازم باشد گاهی از خود بپرسیم: فرزند ما از زندگی چه تصویری در ذهن خود می سازد؟ آیا او جهان را جایی می بیند که می توان با امید در آن زندگی کرد، یا مکانی که باید همیشه از آن ترسید؟ پاسخ این پرسش، بیش از آنکه در سخنان ما باشد، در رفتار روزمره ما نهفته است.
در نهایت، کودکان، اضطراب را به ارث نمی برند؛ آنان شیوه زیستن با اضطراب را از بزرگسالان می آموزند. اگر خانه، مدرسه نخست زندگی است، آرامش نیز نخستین درسی است که باید در آن آموخته شود. آینده، تنها با انتقال دانش و مهارت ساخته نمی شود؛ با انتقال احساس امنیت نیز شکل می گیرد.
شاید بزرگ ترین مسئولیت نسل امروز، این نباشد که همه نگرانی های زندگی را از میان بردارد؛ چنین چیزی ممکن نیست. مسئولیت واقعی آن است که نگذاریم اضطراب های حل نشده ما، به میراثی خاموش برای فرزندانمان تبدیل شود. زیرا کودکی که در سایه آرامش رشد می کند، نه تنها آینده خود، بلکه آینده جامعه را نیز با امید، اعتماد و تاب آوری بیشتری خواهد ساخت.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال