دموکراسی؛ نه یک کلمه، که یک معیار

2 شهریور 1405 - خواندن 6 دقیقه - 10 بازدید


دموکراسی؛ نه یک کلمه، که یک معیار

آیا می توان جامعه ای دموکراتیک داشت، بدون آنکه آموزش و پرورش آن، خود دموکراتیک باشد؟ جان دیویی در کتاب «دموکراسی و آموزش و پرورش»، پاسخی قاطع به این پرسش می دهد: خیر. او با نگاهی فلسفی و در عین حال عمیقا اجتماعی، نشان می دهد که دموکراسی، بیش از یک نظام سیاسی، «شیوه ای از زندگی مشترک» است و آموزش و پرورش، رگ حیاتی این شیوه زندگی به شمار می رود. این مفهوم، قلب تپنده کل کتاب است؛ جایی که مفاهیم انتزاعی «رشد» و «بازسازی تجربه»، در کالبد جامعه ای پویا و آینده نگر، جان می گیرند.

دیویی در این کتاب، با هوشمندی تمام، از تعریف های شعاری و کلیشه ای دموکراسی فاصله می گیرد. او به جای آن، دو معیار عینی برای سنجش «ارزش» هر جامعه ای ارائه می دهد که در عین سادگی، عمیقا انقلابی اند:

· نخست، گستردگی منافع مشترک:آیا همه اعضای جامعه، در منافع مادی و معنایی آن سهیم هستند یا منافع، در انحصار گروهی خاص است؟

· دوم، آزادی و پویایی تعاملات: آیا جامعه با سایر گروه ها و فرهنگ ها تعامل دارد و از این تعامل، بازسازی می شود یا در انزوایی خودخواسته، به تکرار گذشته بسنده می کند؟

بر اساس این دو معیار، دیویی نه تنها دموکراسی را به عنوان آرمانی مطلوب معرفی می کند، بلکه نشان می دهد که چگونه نهادهای غیردموکراتیک (خواه یک حکومت استبدادی، یک گروه طردکننده، یا حتی یک خانواده بسته) ذاتا با فرآیند رشد و تعالی انسانی در تضادند. جامعه ای که در آن، گروهی بر گروه دیگر سلطه دارد، نه تنها فرصت های رشد را از طبقه محروم می گیرد، بلکه فرهنگ و ذهنیت طبقه حاکم را نیز به سمت انحطاط، سطحی گرایی و تکرار مکررات سوق می دهد. دموکراسی، از این منظر، نه یک انتخاب، که شرط بقا و تعالی یک جامعه پویاست. دیویی برای اثبات این مدعا که هیچ جامعه ای بدون آموزش متناسب با خود، به آرمان هایش نمی رسد، به مرور سه فلسفه بزرگ تربیتی در تاریخ می پردازد و نشان می دهد که هرکدام، در تحقق آرمان دموکراتیک، ناکام مانده اند:

· افلاطون و آرمان جامعه ای متشکل از «انسان های خاص»: او نخستین کسی بود که دریافت «سازمان جامعه» باید بر پایه «آموزش و کشف استعدادها» باشد، نه زاد و ولد یا ثروت. اما افلاطون، در جامعه ای طبقاتی می اندیشید و انسان ها را به سه دسته ی محدود (کارگر، سرباز و فیلسوف) تقسیم می کرد. او فردیت بی نهایت انسان ها را ندید و در نتیجه، نظامش به جای پرورش تنوع، به «تثبیت طبقات» انجامید. درس افلاطون برای ما: تشخیص استعدادها ضروری است، اما تحمیل آن ها در قالب های از پیش تعیین شده، خود ضدآموزشی است.

· قرن هجدهم و آرمان «انسان آزاد»: در این دوره، شورشی علیه سنت های کهنه رخ داد و «طبیعت» و «فردیت» به عنوان محورهای تربیت معرفی شدند. این جنبش، با آرمانی والا یعنی «انسانیت جهانی» گره خورده بود. اما نقطه ضعف آن، نبود «سازوکار اجرایی» بود؛ یعنی این اندیشه نمی دانست چگونه باید در قالب نهادهای اجتماعی، تحقق یابد. رها کردن همه چیز به «طبیعت»، عملا به معنای رها کردن آموزش به دست تصادف بود.

· سده نوزدهم و آرمان «شهروند ملی»:در این دوره، حکومت های ملی (به ویژه در آلمان) آموزش را به عنوان ابزاری برای تقویت «قدرت سیاسی و نظامی» خود به کار گرفتند. نظام های آموزشی متمرکز و همگانی، زیر سایه «دولت ملت» شکل گرفتند. این رویکرد، هرچند به سازمان دهی آموزش کمک کرد، اما روح آن را از آرمان جهانی دموکراسی، به سمت «ملی گرایی تنگ نظرانه» سوق داد. در این نگاه، فرد، موجودی بود که باید خود را با نهادهای موجود تطبیق دهد، نه نهادی که باید در خدمت شکوفایی فرد باشد.

دیویی با این مرور تاریخی، به یک تعارض بنیادین در جهان مدرن می رسد که تا امروز نیز پابرجاست:تعارض میان «هدف آموزشی ملی» و «هدف آموزشی جهانی». از یک سو، علم، تجارت و هنر، مرزهای ملی را درنوردیده اند و انسان ها را به همکاری و وابستگی متقابل دعوت می کنند. از سوی دیگر، نظام های سیاسی، همچنان بر «حاکمیت مطلق ملی» پافشاری می کنند و هرگونه همکاری فراملی را با دیده تردید می نگرند. اینجاست که نقش بی بدیل «آموزش دموکراتیک» آشکار می شود. آموزشی که صرفا به انتقال اطلاعات و مهارت های فنی بسنده کند، در بهترین حالت، «ابزاری» برای تداوم وضع موجود خواهد بود. اما آموزشی که به دنبال «پرورش ذهن و منش دموکراتیک» است، می تواند هم در سطح ملی (با از بین بردن شکاف طبقاتی) و هم در سطح بین المللی (با ترویج همکاری و صلح)، نقش آفرینی کند. دیویی تاکید می کند که آموزش در یک جامعه دموکراتیک، باید:

1. فرصت های برابر را برای همه فراهم کند تا استعدادهایشان، فارغ از موقعیت اقتصادی، شکوفا شود.

2. روحیه «ابتکار و انطباق پذیری» را در افراد پرورش دهد تا بتوانند در جهانی متغیر، مسیر خود را بیابند.

3. «وفاداری به انسانیت» را جایگزین «خودمحوری ملی» کند و پیوندهای مشترک انسانی را بر مرزهای جغرافیایی، اولویت بخشد.

کتاب دیویی، بی تردید یکی از تاثیرگذارترین و ماندگارترین متون فلسفه تعلیم و تربیت است. دیویی در این کتاب، نشان می دهد که دموکراسی، یک «دستاورد» نیست که یک باره به دست آید، بلکه یک «فرآیند» است که باید هر روز، در کلاس های درس، کارگاه ها و حتی حیاط مدارس، بازآفرینی شود. برای او، «آموزش و پرورش دموکراتیک» یعنی پرورش انسان هایی که بتوانند در «بازسازی مستمر» جامعه شان، نقشی آگاهانه و مسئولانه ایفا کنند. این دقیقا همان چیزی است که یک جامعه ی زنده و پویا، برای تداوم حیات خود به آن نیازمند است.

به یاد داشته باشیم که دیویی، این مفاهیم را در سال ۱۹۱۶ نوشته است، درست در میانه ی جنگ های ویرانگر ملی گرایانه. شاید بیش از هر زمان دیگری، امروز، در جهانی که بازهم گرفتار تعصبات و مرزهای کهنه شده، به پیام این فیلسوف بزرگ نیاز داریم: که «هدف غایی آموزش، نه آماده سازی برای زندگی، که خود زندگی کردن متعالی است» و این زندگی متعالی، جز در سایه ی تعامل، همدلی و مشارکت دموکراتیک، ممکن نمی شود.